عرقچی کوچه باشو ها ✍قاسم هزیمتیان پدر نوجوان بود که برای کار و نان راهی سرزمینهای ان سوی ابهای ِ خلیج فارس شد . سفری دشوار و پر از دلتنگی برای نوجوانی که پشت سرش، خانهای کوچک در دلِ روستایی گرم و آشنا و مادری مهربان را جا میگذاشت. او با کولهباری از امید و […]
عرقچی کوچه باشو ها
✍قاسم هزیمتیان
پدر نوجوان بود که برای کار و نان راهی سرزمینهای ان سوی ابهای
ِ خلیج فارس شد . سفری دشوار و پر از دلتنگی برای نوجوانی که پشت سرش، خانهای کوچک در دلِ روستایی گرم و آشنا و مادری مهربان را جا میگذاشت. او با کولهباری از امید و اندکی پول توجیبی، قدم در راهی گذاشت که مقصدش ناشناخته بود، اما نانآور خانواده.
چندین سال در قطر و کویت کار کرد تا سرانجام در بحرین ماندگار شد و آنجا مشغول کار گردید. کارگری طاقتفرسا در گرمای سوزان و رطوبت شرجی بندرها، جایی که تنها آسایش، صدای ضبط شدهی مادر یا تماسهای تلفنی نادر بود. غربت، جوانیاش را در گرما و گردِ خاک بندرها گرفت و تنها دلگرمیاش، بوی خانه و صدای مادر از دور بود. او هر روز تلاش میکرد تا خاطرات شیرین روستا را زنده نگه دارد و تصویری از آن زندگی ساده را در ذهن خود حفظ کند.
سالها گذشت؛ پدر بزرگتر شد، ما هم. او میان رفتوآمدِ پنجاهساله به بحرین، پینه بر دست آورد و نور در دل. سختیهای غربت، او را پختهتر و صبورتر کرده بود. ما در روستا ماندیم، بعدش برای درس و کار، راهی خورموج شدیم. شهر بزرگتر، امکانات بیشتر، اما دلتنگی برای خانهی پدری و کوچهی خاطرات، همواره با ما بود.
اما هیچ جای دنیا زیباتر از کوچه باشو نبود. کوچهای که نه از جنس آسفالت و سیمان، بلکه از جنس مهر و صمیمیت ساخته شده بود. کوچهای که هر لحظهاش داستانی داشت و هر سنگفرشش، خاطرهای را در دل خود پنهان کرده بود.
کوچهای با آدمهایی که نفسشان مهربانی بود: دی احمد و ابول با منش نرمشان، مردانی که سخن گفتن با آنها آرامشبخش بود. حسن ودی رضا که هر صبح کوچه را جارو میزدند و با خندههایشان، گرد و خاک روزمرگی را میزدودند. جعفر در کوچهای باریک اما پر لبخند، همیشه با گوشهای از سفرهاش به استقبال
همسایگان میآمد. و حاج خدر با پسر نازنینش زائر علی، که احترامشان در کلام و رفتارشان موج میزد.
میش غلوم با قد کوتاهش نمکِ کوچه بود؛ همیشه با یک شوخی یا نیشی شیرین، مجلس را گرم میکرد. سید بابا و دختران مهربانش، مخصوصاً بیزهره، هر روز سری به مادر میزدند و با آوردن میوههای تازه یا صحبتهای دلنشین، خستگی را از تن او بیرون میکردند. و دی عبداله، هر وقت ماهی داشت، سهمِ سینی بزرگِ من هم آماده بود، سهمی که با نان تازه و سبزی خوردن محلی تکمیل میشد.
محمد حاج الماس با طنزهایش مجلس را گرم میکرد؛ مردی که با یک جمله میتوانست جو سنگین را به خنده تبدیل کند. و درویش بیدر زدن وارد خانهها میشد؛ آزاد و صمیمی، از نسلِ کهنِ مهربانیها که در آن کوچهی خاص، هنوز زنده بود. او با دیدن هر کس، بیمقدمه وارد میشد و گویی جزئی جداییناپذیر از خانهها بود.
از دور همیشه صدایش میآمد:
«دی احمد، دی غلامرضا، قلیون چاقه؟»
این صدا، نشانهی آن بود که درویش در حال گشتزنی در کوچه است و مهماننوازیها در جریان است. یعنی من داخل حیاطام و دلِ در خانهها یکی شده بود؛ صمیمیتی که مرزهای خانه و بیرون را از بین برده بود.
میش غلامرضا هم بود، کمی دورتر، اما با قلبی به وسعت همان کوچه. هر بار که پدر از بحرین بر میگشت و سر میزد، او اولین کسی بود که جویای احوالش میشد و میپرسید:
«قاسم، حاجی نیومده؟ سلامش برسون…»
و بعد با خنده اضافه میکرد: «عرقچیِ ما نیوردهها!»
عرقچی یعنی همان کلاه سفید عربی نازک که حاجیها از مکه میآورند. این کلاه برای میش غلوم یک آرزو و یک نماد بود، نمادی از زیارت پدر و سوغاتیاش.
من هم همیشه شوخی میکردم: «میگم بابا بیاره برات!» بابا قول میداد، اما باز میرفت و باز برمیگشت و عرقچی نرسید. شاید فراموش میکرد، شاید هم پیدا نمیکرد، اما این قول نانوشته، سالها بین ما باقی ماند. سالها گذشت، هنوز میش غلوم دنبال آن سوغات وعده داده من بود، و هر بار که میدید میگفت:
«قاسم، عرقچیِ ما چه شد؟»
من هم با لبخند همیشگی جواب میدادم:
«توی چمدون گذاشتم، سری دیگه میارم.»
عرقچی شد بهانهی سیسالهی دوستی ما، و هر بار باعث خنده و یادِ روزگار خوشِ کوچه بود. وعدهای که هیچگاه محقق نشد، اما دوستیمان را عمیقتر کرد.
یک روز اما، حادثهای در کوچه باشو رخ داد که هنوز با یادآوریاش لبخند بر لبم میآید. این حادثه، هرچند لحظهای ترسناک بود، اما بعدها تبدیل به یک خاطرهی مشترک خندهدار شد.
صدای جیغ و فریاد دی احمد بلند شد. این صدا غیرعادی بود و نشان از حادثهای جدی داشت. عروسش، فاطمهخانم، از ته حیاط میدوید و گریهکنان صدا میزد:
«دی احمد! دی احمد!»
من و غلامرضا دویدیم سمت صدا. دیدیم دی احمد را برق گرفته. گویا هنگام سرکشی به سیمها، دچار اتصال شده بود. غلامرضا، که همیشه سریعالعمل بود و دیپلم برق داشت ، با سرعت فیوز برق را قطع کرد تا جان دی احمد را نجات دهد.
من، که در آن لحظه از شدت ترس، گیج شده بودم، پشت سر غلامرضا، از نگرانی فیوز را دوباره زدم که برق بیاید — نمیدانستم چرا این کار را کردم، شاید فکر کردم برق رفته و او هنوز نیاز به کمک دارد — همان لحظه دوباره هر دوشان برقشان گرفت و فریادشان بالا رفت!
داد و فریاد و دویدن بین خانه و تیر برق، تا بالاخره فهمیدم باید دوباره کنتور را قطع کنم. لحظهای پر از هرج و مرج و ترس. خدا رحم کرد که هر دو نجات یافتند، هرچند هر دو برای مدتی از شوک خارج نمیشدند. بعد از آن، هر بار دی احمد مرا میدید، میخندید و با شوخی میگفت:
«یاد اون روز بخیر، برق دادنمون یادته؟»
و من هم با خنده جواب میدادم: «دی احمد، هنوز میترسم سراغ کنتور برم!»
الان دیگر ما از آن کوچهی آرزوها رفتهایم؛ زمان، مسیر زندگی ما را تغییر داده است. پدر، مادر، دی احمد، ابول، جعفر، حاج الماس، زار خدر، میش غلوم، بیزهره و آغ بابا، همه در آرامشِ خدای رحمان خفتهاند. یاد و خاطرهی آنها هرگز محو نخواهد شد، اما جای خالیشان در کوچه سنگین است.
اما بوی آن کوچه هنوز در هواست — بوی خندههایشان، دستهای پینهدار ابول، شوخیهای محمد حاج الماس، و نگاهِ خستهی پدر که حتی میان عصبانیت، با شوخیِ کوچکی لبخند میزد. این خاطرات، گنجینهی من هستند.
تا اینکه، بعد از چهل سال، فرصتی دست داد تا میش غلوم را دوباره در آغوش بگیرم. او اکنون پیرتر شده بود، اما همان لبخند و همان برق شیطنت در چشمانش باقی بود. این دیدار، برای من بسیار پرمعنا بود. عرقچیِ قدیمی، همان نمادِ وعدهمان را بیرون آوردم. این عرقچی را در یکی از سفرهای اخیر، از جایی که به یاد او بودم، تهیه کرده بودم. با احترام آن را به دستش دادم و گفتم:
«حضرت میش، این هم سوغاتِ آن سالها.»
او خندید، با چشمانی نمناک گفت:
«بالاخره رسید قاسم… قولت رو نگهداشتی.»
عرقچی را روی سرش گذاشتیم و خندیدیم. این خنده، خندهی رهایی بود؛ رهایی از یک قول سیسالهی شیرین. در همان لحظه کوچه باشو زنده شد — با همهی رفتگانش، با همهی خندهها، و با عطرِ مهربانی که هنوز در دل ما جاری است.
من دعا کردم: عمرِ میش غلامِ مهربان، یادگارِ کوچه باشو، دراز باد.
چهل سال گذشته، اما بوی مهربانیِ آن کوچه هنوز در هواست. این بو، میراثی است که هیچ غبار زمانهای آن را محو نمیکند. و هر بار اسمِ عرقچی میآید، دلمان دوباره به شور زندگی میافتد، شورِ زندگیای که در آن کوچه با آن مردمان بزرگ
- نویسنده : قاسم هزیمتیان نصیر بوشهر انلاین

Saturday, 29 November , 2025