زمستان بود علادین نفتی با شعله ی نیمه سرخ و آبی اش و بوی نامطبوع نفت و صدای قل قل کتری در حال جوش گرما بخش اتاق چندلی شده بود پریوش دفتر و کتاب هایش را کنار بخاری پهن کرده بود . صدای لرزان و ضعیف ماه نسا از پشت در چوبی قدیمی با صدای […]
زمستان بود علادین نفتی با شعله ی نیمه سرخ و آبی اش و بوی نامطبوع نفت و صدای قل قل کتری در حال جوش گرما بخش اتاق چندلی شده بود پریوش دفتر و کتاب هایش را کنار بخاری پهن کرده بود .
صدای لرزان و ضعیف ماه نسا از پشت در چوبی قدیمی با صدای تک تک آهنی که در دست های سرد و نحیف اش به صدا در آمده بود در فضای تاریک کوچه ی تنگ و باریک طنین انداز شد .
پریوش با گام های کوچکش با سرعت خودش را به پشت در رساند و کلون در را کشید و با صدای لرزانی رو به مانساه گفت : اومدن؟ ماه نسا با بغض جواب داد : بله ، دارم میرم بقچه ام را بستم لباس هایم را برداشتم . کدام لباس دو سه تیکه تن پوش مندرس مگر می شود ، اسمش را لباس گذاشت ، پریوش یکمرتبه در دست های ماه نسا چشمش به گلابتون افتاد با تعجب گفت ماه نسا گلابتون هم با خودت می بری !
گلابتون عروسک پا پنبه ای بود که خواهر پریوش با زیادی تکه پارچه های خیاطی اش برای پریوش و یکی برای ماه نسا دوخته بود و اونا اسم یکی را گلابتون و دیگری را بی بی حنا گذاشته بودند و نقش اصلی بازی های کودکانه اشان بود .
ماه نسا گفت : نه اونو به تو می دهم تا کنار بی بی حنا باشد لااقل اونا دلشون برای هم تنگ نشود فکر نکنم اونجا وقت عروسک بازی باشه و عروسک را به پریوش داد و همدیگر را در آغوش کشیدند و اینبار پریوش بیخیال از توصیه های مادر که همیشه تذکر می داد زیاد به ماه نسا نچسب شپش می گیری ، او را به پروردگار سپرد و با بغض گفت کی برای دیدن خانواده میای ؟
ماه نسا جواب داد اگر خانم سرهنگ اجازه بده عصر جمعه .
پریوش اشک هایش را با پشت دستش پاک کرد و گفت من سر کوچه منتظر می مانم و از دوباره با گریه همدیگر را در آغوش کشیدند .
باصدای جیرجیر لولای پوسیده که سال ها روغن به خودش ندیده بود آن دو به خودشون آمدند مادر ماه نسا با بقچه ی گلدار مندرسی در دست در حیاط اشان را باز کرد و گفت : ماه نسا عجله کن راننده سرهنگ منتظره و دست های ماه نسا را گرفت و با عجله از کوچه گذشتند پریوش سراسیمه به دنبال آن ها رفت ماه نسا یکمرتبه سکندری محکمی خورد و کفش پلاستیکی سبز رنگش از پاهای بدون جورابش بیرون زد با دیدن این صحنه پریوش با سرعت به خانه برگشت و کفش های ورنی اش را که تازه خریده بود برداشت ، متوجه شده بود که ماه نسا دوستشون دارد هر وقت خاله بازی می کردند ماه نسا اونا را می پوشید ، کفش ها را برداشت و دوید به طرف آن ها ، نور مهتابی ماه چهارده کوچه را روشن کرده بود و از دور چراغ شهرداری سوسو می زد ، قبل از حرکت ماشین خودش را به آن ها رساند در آن لحظه راننده جیب در عقب را برای ماه نسا باز می کرد و مادرش به او کمک کرد تا سوار ماشین شود ، پریوش با صدای بلند فریاد زد وایسید ، مادر ماه نسا راننده را به ایستادن وادار کرد و پریوش با صورتی سرخ شده و دست های لرزان کفش هایش را در دست های ماه نسا قرار داد و گفت : اینا مال تو و ماه نسا با خوشحالی از دستش گرفت و گفت : قول می دهم ازشون خوب مراقبت کنم .
پریوش لبخندی به گشادی پهنای صورتش زد و دست هایش را به علامت خداحافظی تکان داد و ماشین از آنها فاصله گرفت و رفت .
مادر ماه نسا با لبخندی تلخ گفت : دلت برایش تنگ می شود ؟
پریوش با بغض گفت : خیلی ، چرا گذاشتی اون با این سن کم بره کلفتی ؟ اون فقط دو سال از من بزرگتره .
مادر ماه نسا اشک در چشم هایش حلقه زد و گفت : به نفعش هست هم در آمدی برای ما می شود و هم خودش گرسنه نمی ماند ، من از همه محبت های شما خبر داشتم تو هیچ چیزی بدون ماه نسا نمی خوردی ، اگر کمک های خانواده ی شما و همسايه ها نبود ما بیشتر اذیت می شدیم .
ادامه دارد

Saturday, 26 September , 2026