✍پروین گلستانیان پریوش آنشب تا پاسی از شب بیدار بود ، خوابش نمی برد ، غم رفتن ماه نسا سنگینی غریبی روی قلبش گذاشته بود . فردای آنروز به دبستان رفت موقع برگشتن فراموش کرد که ماه نسا نیست به خانه که نزدیک شد مثل همیشه چشم هایش دودو می زد به دنبال ماه نسا […]
✍پروین گلستانیان
پریوش آنشب تا پاسی از شب بیدار بود ، خوابش نمی برد ، غم رفتن ماه نسا سنگینی غریبی روی قلبش گذاشته بود .
فردای آنروز به دبستان رفت موقع برگشتن فراموش کرد که ماه نسا نیست به خانه که نزدیک شد مثل همیشه چشم هایش دودو می زد به دنبال ماه نسا که یکباره بیادش آمد که او دیگر نیست ، بد جور به او عادت کرده بود ،هر روز بعد از برگشتن از مدرسه توی مسیر راهش منتظر می ماند و کیفش را از دستش می گرفت و دوتایی به خانه ی پریوش می رفتند بعد از یک استراحت کوتاه پریوش مشق هایش را می نوشت و او بی صدا کنارش می نشست و یا با مدادرنگی ها بازی می کرد و یا اگر پیک هفتگی داشت عکس ها و نقاشی های پیک را تماشا می کرد ، یه وقت هایی هم پریوش خانم معلم می شد و اون شاگرد و الفبا را بهش یاد می داد ، تازگی توانسته بود اسمش را بالای کاغذ بنویسد همان روز که یاد گرفت کلی ذوق کرد ، یکبار پریوش از او پرسید چرا مدرسه ثبت نام نمی کنی در جواب گفت : بابام بزور شکم ما را سیر می کند چطور می تواند هزینه های مدرسه ما را تامین کند او راست می گفت پدرش کارگر ساختمان بود آفتاب نزده از خانه بیرون می رفت و غروب آفتاب بر می گشت اینقدر خسته بود که حتی شب نای نشستن را نداشت.
پریوش مشق هایش که تمام می شد دو تا لقمه نون پنیر آماده می کرد و با لذت با هم می خوردند و بعد راهی کوچه می شدند و با بچه ها بازی می کردند و غروب دو تایی به خانه پریوش می رفتند ، خانه ی ماه نسا نه چاه آب داشت و نه آب انبار ، کنار چاه می ایستادند و مادر پریوش از چاه آب می کشید و روی پاهای گلی آن ها می ریخت وقتی ماه نسا میخواست برود مادر پریوش بشقابی پر از خوراکی می کرد و به دستش می داد .
خدا را شکر همه ی همسايه ها هوای آن ها را داشتند .
یک هفته بدون ماه نسا گذشت و امروز جمعه بود بعد از ظهر پریوش رفت سرکوچه منتظر نشست ، بی تاب بود و تشنه شنیدن ، می خواست بفهمد که هفته گذشته چگونه بر او گذشته است ماشین جیب ارتش از دور ديده شد آروم آروم داشت از جاده خاکی وارد محله می شد ، پریوش خوشحال بطرفش دوید روبروی کوچه توقف کرد ، راننده پیاده شد و به ماه نسا کمک کرد پیاده شود ، پریوش تا ماه نسا را ديد از جا برخاست و بطرف آن ها رفت و با دیدن ماه نسا یکه ای خورد روسری کوچکی به سر داشت و جلوی موهایش مشخص بود کله اش تراشیده شده چه شده بود دیگر اثری از موهای زرد آفتاب سوخته او نبود .
راننده دو تا پاکت بزرگ با یه زنبیل از جیب بیرون آورد و به ماه نسا داد و از آنجا دور شد.
پریوش به کمک او رفت و یکی از پاکت ها را از او گرفت .
پریوش به ماه نسا نگاه کرد و پرسید : چه اتفاقی برای موهات افتاده ؟
ماه نسا از خجالت سرش را پایین انداخت با شرم زیر لب جواب داد : خیلی مشخصه؟
پریوش خواست ناراحت نشود گفت : نه زیاد ، چرا کچل کردی ؟
نگاهش رو به پایین جواب داد همان روزی که من رفتم تا وارد خانه شدم خانم دستور داد که اول موهایش را مکینه کنید و بعد حمام فرستادم بقچه ام را دم در ویلا گذاشت گفت : لباس برایش آماده کردم ، فقط ازش خواهش کردم کفش تو را نگه دارم و اجازه داد گفت اشکالی ندارد .
خیلی سوال توی ذهن پریوش بالا و پایین می رفت فقط پرسید کار کردن برایت سخت نیست ؟
مانسا باصدای هیجان انگیز گفت : اونجا همه چیز قشنگه من فقط حواسم به نی نی اشون هست خیلی بچه نازیه فعلا کارها سخت نیست ماه نسا با هیجان زیبایی های خانه سرهنگ را توصیف می کرد و چیزی را از قلم نمی انداخت تا به خانه ماه نسا رسیدند
در حیاط کوچک آن ها طبق معمول باز بود ماه نسا در را با پا هول داد و رفتند داخل خانه ، مادر ماه نسا با خوشحالی از سرجایش بلند شد و ماه نسا را در آغوش کشید و پریوش بی صدا آنجا را ترک کرد .
ادامه دارد

Sunday, 27 September , 2026