✍پروین گلستانیان فردای آنروز اول صبح راننده سرهنگ می آمد برای بردن ماه نسا ، پریوش تایم صبح بود صبح زود از خواب بیدار شد فرم مدرسه را پوشید و از توی سفره لقمه ای برداشت و چای شیرین را هورتی کشید داغ بود ، بقیه چایی را ریخت توی نعلبکی و چند تا فوت […]

✍پروین گلستانیان
فردای آنروز اول صبح راننده سرهنگ می آمد برای بردن ماه نسا ، پریوش تایم صبح بود صبح زود از خواب بیدار شد فرم مدرسه را پوشید و از توی سفره لقمه ای برداشت و چای شیرین را هورتی کشید داغ بود ، بقیه چایی را ریخت توی نعلبکی و چند تا فوت کرد و نصف و نیمه خورد ، کیف مدرسه اش را برداشت و از خانه خارج شد .
همزمان ماه نسا و مادرش هم با عجله از خانه اشان بیرون آمدند .
پریوش سلام کرد و آن ها همینطور که با سرعت از کنارش گذشتند جواب سلام او را دادند ماه نسا از پشت سر نگاهی کرد و پریوش دستش را برایش تکان داد و گفت بازم بیا و ماه نسا دستش را تکان داد و با لبخند گفت جمعه منتظرم باش.
هر هفته جمعه به همین منوال می گذشت او می‌آمد ولی وقت بازی کردن نبود و اخلاق ماه نسا هر هفته تغییر می کرد هر دفعه پخته تر از هفته قبل بنظر می رسید .
تقریبا یکسال و اندی از رفتن مانسا به خانه سرهنگ می گذشت ، عید غدیر بود بعد از ناهار پریوش با مادر و خواهرش به ایستگاه اتوبوس رفتند ، تصمیم داشتند به زیارت امامزاده عبدالمهیمن بروند ، ایستگاه خیلی شلوغ بود بلیط را گرفتند سوار اتوبوس شدند همه ی صندلی ها پر بود وسط اتوبوس ایستادند مادر پریوش گوشه ی چادرش را در دهان گذاشت و یک دستش را آويزان لوله بالای اتوبوس و دست دیگرش دست پریوش را سفت گرفته بود ، خواهرش هم تکیه به آن ها خودش را بزور کنترل می کرد که نیافتد ، به برج که رسیدند صندلی ها چند تایی خالی شد و آنها با سرعت خودشان را به صندلی های خالی رساندند .
هر ایستگاه اتوبوس ، پر و خالی می شد و بالاخره ایستگاه امامزاده اتوبوس ایستاد و پیاده شدند .
ورودی امامزاده خیلی شلوغ بود از همه ی اطراف شهر آمده بودند پریوش دست خواهرش را محکم گرفته بود مادرش کنار شون راه می رفت و چهار دنگ حواسش به آن ها بود .
کنار در ورودی امامزاده جیپ ارتش ایستاد ، پریوش متوجه شد که همان ماشینی هست که دنبال ماه نسا می آید با چشمش اون را دنبال می کرد راننده پیاده شد و در پشت را باز کرد خانمی زیبا چهره با چادر نمایی نازک با گل های ریز مخمل با بلوز سبز بهاری و دامن چین پلیسه مشکی خیلی با وقار از ماشین پیاده شد پشت سرش ماه نسا با لباسی که معلوم بود خانم سرهنگ یکی از لباس های خودش را دستکاری کرده تا اندازه ماه نسا بشود پوشیده بود ، موهاش بطور نا منظم تا روی گردنش رشد کرده بود ولی او هنوز روسری کوتاهی به سر داشت یا شاید هم بخاطر زیارت روسری انداخته بود ، او پیراهن کلوش یقه انگلیسی به رنگ صورتی پوست پیازی به تن داشت و با کفش های صورتی پاشنه تخم مرغی ست کرده بود .
‌ادامه دارد