✍پروین گلستانیان ماه نسا دوسال از پریوش بزرگتر بود و جثه ای بزرگتر از او داشت و این مدت که به خانه سرهنگ رفته بود رشیدتر شده بود و بقولی استخوان ترکانده و هر دفعه که که همدیگر را می دیدند پریوش می دید که از دفعه قبل زیباتر بنظر می رسد . ماه نسا […]

✍پروین گلستانیان
ماه نسا دوسال از پریوش بزرگتر بود و جثه ای بزرگتر از او داشت و این مدت که به خانه سرهنگ رفته بود رشیدتر شده بود و بقولی استخوان ترکانده و هر دفعه که که همدیگر را می دیدند پریوش می دید که از دفعه قبل زیباتر بنظر می رسد .
ماه نسا در جیپ را نگه داشت و دو تا بچه از ماشین پیاده کرد یکی را بغل کرد و دیگری را بدست خانم داد .
پریوش دست خواهرش را رها کرد و دوید به طرف آن ها و صدا زد ماه نسا ماه نسا او برگشت و با تعجب گفت : وای خدای من پریوش ! باورم نمیشه ! یک لحظه بچه را به خانم داد و همدیگر را در آغوش گرفتند . و خوشحال شدند ، ماه نسا شانه های پریوش را محکم گرفت و گفت : دلم برایت خیلی تنگ شده بود .
خانم سرهنگ نگاهی به آنها کرد و گفت : فکر کنم این دختر خانم پریوش هست که هر دقیقه ازش حرف می زنی ؟
ماه نسا سرش را به آرامی تکان داد و گفت : بله خانم تنها دوست منه .
خواهر پریوش از پشت شانه ی پریوش را گرفت با عصبانیت گفت : چرا دستم را رها کردی بزور توی جمعیت ترا پیدا کردم ، یکباره متوجه ماه نسا شد با صورتی گشاده لبخند زد گفت : عجب ! ماه نسا را دیدی برای همین دویدی ، مادر پریوش هم به آنها پیوست و بعد از سلام و احوالپرسی یه گوشه دنج پیدا کردند و مادر پریوش زیر انداز را از توی زنبیل بیرون آورد و پهن کرد و همگی آنجا نشستند و ماه نسا هم مواظب بچه ها بود و هم با پریوش حرف می زد .
ماه نسا هر از گاهی نگاهش را بسوی سربازی که راننده آنها بود می‌دوخت او کمی آنطرف تر ایستاده بود پریوش یواشکی به ماه نسا گفت : انگار راننده اتان عوض شده این راننده که قبلا من دیدم نیست .
ماه نسا جواب داد : آره راننده قبلی سربازی اش تمام شد و رفت و این آقای خوش تیپ جای اون اومده نگاش کن چقدر جذابه وای ببین چه قدی داره چقدر مردونه است .
پریوش هاج واج به او نگاه کرد و گفت : تو چقدر عوض شدی و خندید بخاطر اینکه بقیه متوجه نشوند دستش را جلوی دهانش گرفت .
ماه نسا گفت اگر این جمعه اومدم همه چیز را برات تعریف می کنم .
مادر پریوش بساط چای را پهن کرد و مشغول چای ریختن و پذیرایی از آن ها شد خانم سرهنگ هم سبد حصیری اش را باز کرد و میوه و تخمه تعارف کرد .
مادر پریوش استکان چای ریخت و بدست ماه نسا داد و گفت اینم بده به راننده بنده خدا گلوش خشک شد .
ماه نسا از خدا خواسته استکان چای را گرفت و بطرف راننده رفت و با لبخند شیطنت باری چای را بدست او داد .
سرباز تشکری کرد و چای را از دست او گرفت .
ماه نساه با گونه های گل انداخته که راز درونش را برملا میکرد برگشت و کنار پریوش نشست .
دو ساعتی کنار هم نشستند و بعد خدا حافظی کردند و از هم جدا شدند .