سفره ابالفضل در خانه ی یک زردشتی ،با همکاری زردشتیان ،یهودیان و یک سنی سنندجی...و یک میان خاطره

✍عبدالرحیم کارگر

به تازگی در نوشته ای کوتاه به نام آوار باورها به موضوعی اجتماعی ،اعتقادی پرداختم و نوشتم که چگونه از پنجاه سال پیشِ یک معتقد به امروز واقع گرایی رسیدیم .
کتاب صوتی شازده حمام از پاپلی یزدی را مدتیست دارم
گوش می کنم و همه می دانیم که این کتاب خاطرات خود نویسنده است و نکات خوب و برجسته ای در آن ذکر می شود؛از جمله مطلبی که چشمم را گرفت در مورد اعتقاد یزدی ها و شاید مردم ایران به دست بریده ی عباس است .
در راستای همین آوار باورها به این خاطره ی پاپلی یزدی رسیدم.
او می نویسد که در جریان یک حادثه بی بی صغرا پنج گوسفند نذر ابالفضل می کند تا بچه ها نجات یابند.
بچه ها که در گودالی کف یک استخر گیر افتاده اند ؛ ولی
بی بی بی بضاعت ،و پول پنج گوسفند را ندارد و به بن بست می خورد تا اینکه سرانجام شیرین زردشتی با کمک شوهرش ارباب اردشیر ،چند زردشتی ،یک یهودی ویک سنی سنندجی به نام حاجی خان و با میزبانی شیرین، نذری تولد حضرت عباس را به سرانجام می رسانند.
در میان° خاطره ای باید بگویم که بنده سال ۹۸ جهت آشنایی با آداب و خلق و خوی زردشتیان یزد چند روز به میان آنها رفتم .دو روستای چم و مبارکه زردشتی نشین هستند .
در کوچه ای از روستای چم که تا حدی خالی از سکنه شده است پیرزنی دیدم به همراه عروس خود روی سکویی دم در حیاط نشسته اند که این سکو را کنار اغلب حیاط ها دیدم و گمان می کنم دم در نشستن خانم ها از دیر باز رسمی کهن در این آب و خاک بوده است.
سلامی کردیم و با همسر و دخترانم روی سکو کنارشان نشستیم .با پیرزن وارد گپ و گفت شدیم .او وقتی فهمید که از شیراز آمده ام از آرزویش گفت که دوست دارد به زیارت شاه چراغ بیاید .
آن حرف برایم تازگی داشت و قابل درک نبود که زردشت چه ربطی به شاه چراغ دارد ؟ولی بعد به یاد کتاب سووشون دانشور افتادم که چگونه سوک سیاووش را به حادثه ی کربلا پیوند می زند .
امروز نیز این خاطره ی پاپلی مرا دوباره به همان سکوی روستای چم برد و پرسشی که ذهن مرا درگیر کرد؛یعنی باورهای مشترک که ریشه در تساهل ،تسامح ومدارای اقوام ایرانی دارد ؛انجا که به قول پاپلی عرفان و‌معرفت ایرانی در آسمان و زمین موجب قوام و دوام اقوام ایرانی گشته است.
عباس شیعی،میزبان زردشتی و نذر دهنده هم زردشتی و یهودی و سنی هستند و اینگونه در یک نذری ،باور و معرفت ایرانی به هم پیوند می خورد .
این نذری برای من تداعی کننده ی همان پیرزنی است که می خواست به زیارت شاه چراغ بیاید .
ایرانی ها و شاید بیشتر یزدی ها که زیاد به ان سامان رفته ام به دین و مرام تو کاری نداشتند و مصداق این گفته ی ابوالحسن خرقانی هستند که :
*هر کس که درین سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید*.
ولی امروز به بهانه ی مذهب میان باورها و اعتقادات ما مرز کشیده اند؛از هم جدای مان کرده اند؛کوچ مان داده اند؛متر و مقیاس به دست دارند.
دوستی فرهیخته دارم که استاد دانشگاه و سنی مذهب است .
به تازگی در منزلش و در مشهد ،دخترش برایم تعریف کرد که با چادر و به رسم اهل تسنن در حرم و صحن امام رضا نماز می خواندم که دو زن به طرفم آمدند و گفتند اینجا جای اهل تسنن نیست .
مگر نماز و عبادت خداوند جای خاصی دارد ؟
و باید ارادت به امام هشتم شیعیان تبعیض آمیز باشد؟
افسوس ها خوردم که آخر چرا ؟
و دهها نمونه ی دیگر ،که اعتقاد امتیاز گشته و به یک دگر اندیش با دیدی دیگر نگریسته می شود .
آن مرام و معرفت ایرانی را چه شده است ؟
دیروز ما و آن یکپارچگی باورها را چه کسانی به غارت بردند؟
جواب این پرسش را نمی دانم ..
آیا چون حکومت ،شیعه ی ناب گشت اینگونه شد ؟
آیا گذر از سنت به مدرنیته ما را به اینجا رساند ؟
آیا خلق و خوی ما ایرانی ها تغییر کرد ؟
نمی دانم چه بگویم که چرا به اینجا رسیدیم.
چه بودیم و چه شدیم .هر چه است با مرام ،معرفت و خلق وخوی مکتب ایرانی ناساز است .
من باید همانی باشم که در سووشون است ؛
همان زردشتی ، یهودی و سنی که نذری ابالفضل می دهد باشم ؛و همان پیرزنی که آرزوی زیارت شاهچراغ دارد .
یعنی باید ایرانی بودن من ذات و اعتقاداتم عرض بر این ذات باشد .
ولی اینگونه نیست .
*خدایا !!كدام پل در كجای جهان شكسته است؟ كه هیچ كس به خانه اش نمی رسد.. كه همه سرگردانند در جای خویش*… ” شفیعی کدکنی ”

تیرماه ۱۴۰۵

نصیر بوشهر آنلاین