✍حر مهاجر رویین پیرزنی هر صبح، به بانک شهر می‌رفت. که نه دران حسابی داشت، نه پولی برای برداشت. او روی یکی از صندلی‌های سالن انتظار می‌نشست، ساعت‌ها به در ورودی خیره می‌شد وقبل از تعطیلی بانک آرام به خانه برمی‌گشت. کارمندان بانک او را می‌دیدند، اما کسی علت آمدنش را نمی‌دانست ونمیپرسید. تا اینکه […]

✍حر مهاجر رویین
پیرزنی هر صبح، به بانک شهر می‌رفت.
که نه دران حسابی داشت، نه پولی برای برداشت.
او روی یکی از صندلی‌های سالن انتظار می‌نشست، ساعت‌ها به در ورودی خیره می‌شد وقبل از تعطیلی بانک آرام به خانه برمی‌گشت.
کارمندان بانک او را می‌دیدند، اما کسی علت آمدنش را نمی‌دانست ونمیپرسید.
تا اینکه یک روز، کارمند جوانی کنارش نشست و با مهربانی پرسید:
«مادرجان، اگر کاری دارید، بفرمایید تا انجام دهیم.»
پیرزن لبخند زد و گفت:
نه مادر«من کاری با بانک ندارم.»
کارمند با تعجب پرسید:«پس هر روز برای چه اینجا می‌آیید؟»
پیرزن آهی کشید و گفت:
«چند سال پیش، شوهرم کارگر ساده‌ای بود. یک روز حقوقش را از همین بانک گرفت و به خانه برنگشت.»
کارمند نگران شد.
– «یعنی چه شد؟»
پیرزن آرام گفت:
«در راه خانه، تصادف کرد و همان روز از دنیا رفت.»
چشمانش پر از اشک شد.
_ «آخرین جایی که او را سالم دیدم، درِهمین بانک بود. از آن روز، هر وقت دلم خیلی برایش تنگ می‌شوَد، به اینجا می‌آیم. انگار هنوز صدایش را می‌شنوم که می‌گوید:(منتظرم باش، زود برمی‌گردم)»
کارمند چیزی برای گفتن نداشت.
فقط سکوت کرد.
چند روز بعد، وقتی پیرزن دوباره آمد، یکی از کارمندان برایش چای آورد.
دیگری صندلی راحت‌تری گذاشت.
کم‌کم همه کارکنان بانک او را مثل مادر خودشان دوست داشتند.
اگر یک روز نمی‌آمد، نگرانش می‌شدند.
تا اینکه یک صبح، نیامد.
روز دوم هم نیامد.
روز سوم، کارمند جوان نشانی خانه‌اش را پیدا کرد و به دیدنش رفت.
در خانه نیمه‌باز بود.
همسایه گفت:
{«دیشب، آرام از دنیا رفت.»}
کارمند بغضش را فرو خورد.
همسایه پاکتی را به او داد و گفت:
«قبل از رفتنش گفته بود اگر بچه‌های بانک سراغم را گرفتند، این نامه را به آن‌ها بده.»
کارمند نامه را باز کرد.
روی کاغذ، با دستخطی لرزان نوشته شده بود:
«فرزندان عزیزم
شاید فکر می‌کردید من برای گذشته زندگی می‌کنم.
اما حقیقت این است که شما، آخرین سال‌های تنهایی مرا به زیباترین روزهای عمرم تبدیل کردید.
هر سلام شما، برایم مثل سلام پسر و دخترهایی بود که هرگز نداشتم.
🍂🍁اگر روزی پیرمرد یا پیرزنی را دیدید که بی‌دلیل جایی می‌نشیند، او را قضاوت نکنید.
شاید او منتظر کسی نباشد. شاید فقط آمده تا خاطراتش را دوباره نفس بکشد.خاطره، آخرین خانه‌ای است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از انسان بگیرد.»
تمام کارمندان بانک اشک می‌ریختند.
روز بعد، همان صندلی را خالی گذاشتند. روی آن، یک شاخه گل سفید قرار دادند و تابلویی کوچک نصب کردند که رویش نوشته بود:
🌷🌱«این صندلی، یادآور زنی است که به ما آموخت گاهی انسان‌ها برای انجام کاری به جایی نمی‌آیند؛
بلکه برای زنده نگه داشتن عشقشان می‌آیند.»
سال‌ها بعد، هر کارمند تازه‌ای که وارد آن بانک می‌شد، داستان پیرزن را می‌شنید.
و از آن روز به بعد، هیچ سالمندی در آن بانک، احساس غریبه بودن نکرد.
گاهی بزرگ‌ترین هدیه‌ای که می‌توانیم به یک انسان بدهیم، نه پول است و نه کمک…
فقط چند دقیقه گوش دادن، یک لبخند و این احساس که هنوز برای کسی مهم است.