✍️ دکتر مهرور بوشهر دوران *کودکی و نوجوانی* ما به دوران *ارنکی یا زرنگی* معروف بود اوائل دهه پنجاه ۱۴ ساله بودم زمین و زمان از دستمان الامان بود بقولی روی دیوار راست ، بالا میرفتیم . بیشتر وقتها با بچه های محله *شکری* صبح های تابستان دسته دسته توی دریا *ولو* بودیم تازه منطقه […]

✍️ دکتر مهرور بوشهر

دوران *کودکی و نوجوانی* ما به دوران
*ارنکی یا زرنگی* معروف بود اوائل دهه
پنجاه ۱۴ ساله بودم زمین و زمان از
دستمان الامان بود بقولی روی دیوار
راست ، بالا میرفتیم .
بیشتر وقتها با بچه های محله *شکری*
صبح های تابستان دسته دسته توی
دریا *ولو* بودیم تازه منطقه ای بنام پلاژ
در ساحل غربی بوشهر که در همسایگی
محله جفره بود شکل گرفته بود .
این پلاژ مجهز بود به دوش‌ها و حمام‌های طاق باز با آب شیرین همراه با سنگ فرش و چندین آلاچیق و کیوسکی ‌بنام بوفه که برای ما تازگی داشت .

از *محله شکری* پیاده میآمدیم‌ به محله
سنگی و از کوچه *زنده یاد خلیل* بارانی
به میدان سینگر ( محله *بل بلیها* )و سپس به جفره میرسیدیم و یا از مسیر معروف *تُل تُلها* به حاشیه *کپرنشینان شریفی* که مهاجرانی از میناب بودند و در فاصله بین چهار راه فضیلت تا کشتیرانی سکنی داشتند خودمان را به *پُل زنده یاد پوردرویش* رسانده و بدون اینکه این پُل را لمس یا مشاهده کنیم بطور *معجزه آسایی* از آن گذر کرده و به دشتی باز که تا ساحل دریا ادامه داشت مثل لشکری فاتح وارد میشدیم و در این مسیر بیشتر دنبال *سگها‌ و شالوهای‌* (پرنده)دریایی میدویدیم تا اینکه به *میعادگاه*عشقمان که همان *دریا* بود میرسیدیم.
و بعضی مواقع با دوچرخه *هامبر حمیدو* که دوچرخه ای هندی و محکمی بود هفت نفره ( بدون اغراق دو نفر روی تَرک ، دو نفر روی فرام ، یک نفر روی فرمان و یک نفر روی گردن حمیدو نشسته ) تا پلاژ میرفتیم .

تا اینکه یک روز زنده یاد *محمودو‌ عبد*
*رضا* با یخچال کائوچواش که با آن
*آلاسکا یا اسکیمو* ( بستنی یخی )در آنجا میفروخت با چشم گریان به طرف ما آمد ، متوجه شدیم چند نفر از بچه های *فضول جفره* (شاید هم یکی از آنها *پرویزقوسی* بود) بستنی های محمودو را خوردن و پولهایش را هم برداشته اند . آنموقع رگ غیرت ما گل کرد و همگی سراسیمه بطرفشان رفتیم و مثل همیشه *قیصر وار* زنده یاد *اغو ، حمیدو و بهروزو* جلو و ما هم پشت سرشان .
آنها *قُلدُر و ما هم قُلدُرتر*
پولها را پس گرفتیم و *کتک مفصلی نوش* جان* کردند و ما هم بی خیال از همه جا مجددا توی دریا رفتیم .
تا اینکه از دور دیدیم لشکری از مرد و
زن چوب و بیل بدست و عده ای هم
*خار بمبک* ( نوعی کوسه ) و *دم لقمه*
(سفره‌ ماهی) بدست مثل *لشکر مختار*
برای قیام بطرف ما می آمدند همینکه
این لشکر را دیدیم از آب بیرون آمدیم
لباسهایمان در دست گرفته و با پای
*پتی* ( برهنه ) همگی عریان از طرف
عمارت دریابیگی ، استادیوم و تُل
عاشقون فرار کردیم .
*ما بدو و آنها هم بدو*
*آنها سمج و لجوج و*
*ما هم ارنک و فضول* .
چند کیلومتری دنبالمان کردند اما
حریفمان نشدند
*ما هم تشنه و گرسنه*
*با چهره های سیاه و سوخته*
*ناشی از جرنگ آفتاب سوزان پخته*
از طرق چهار راه ولیعصر راهمان را
بطرف محله جبری و کپرها در محله
*تُل تُلها* کج کردیم تا به منزل رسیدیم .
ادامه دارد .
۱۴۰۵/۵/۵