گردش آفاق ✍عبدالرسول عمادی هر کسی آید، از این دنیای فانی می رود همره او قدرت خلق معانی می رود جامه معنای خود دوزد بر اندام جهان بعد هم خیاط معنای جهانی می رود استخوانی قالبی می سازد از ما دست غیب باز با دستی ز غیب این استخوانی می رود “لعلی از کان مروت […]

گردش آفاق
✍عبدالرسول عمادی

هر کسی آید، از این دنیای فانی می رود
همره او قدرت خلق معانی می رود

جامه معنای خود دوزد بر اندام جهان
بعد هم خیاط معنای جهانی می رود

استخوانی قالبی می سازد از ما دست غیب
باز با دستی ز غیب این استخوانی می رود

“لعلی از کان مروت بر نیامد سال هاست”
حافظا گر هم بر آید لعل کانی می رود

صد هزاران نقش بر می آورد دست هنر
لیک هر یک صد هزاران بی نشانی می رود

نرگس شهلا فراوان در صف غمازی اند
غمزه های بی شمار اما به آنی می رود

کودکی ناکرده ذوق کودکی از دست رفت
آن یکی افراشته قد جوانی می رود

گاه خورشیدی بر آید آتشین پرتو فشان
در غروبی خسته از پرتو فشانی می رود

مادری از مهربانی کودکش خورشید خواند
مادرش از مهر و مهر از مهربانی می رود

یک‌ نفر دیدم تلالو می کند چون آفتاب
گفتم ای افسوس او هم‌ جاودانی می رود

از زمین با دست هستی خویش را بر می کشد
چون عقابی گم شده در آسمانی می رود

هم به ناگه چون سواری از افق سر می رسد
هم در اقصای افق ها ناگهانی می رود

یک دم این دنیا نمی ماند به حال سابقش
در شگفتم کاین عیان از چه نهانی می رود

چون نمی مانند نه آیندگان نه رفتگان
رفته دان هر کس که می آید چو دانی می رود

ناگهانی در ناگهانی از سکوت بهت خیز
خویش را بینی به رسمی کاروانی می رود

هفت خوان هستی از تو جمع می سازد جهان
گوییا خانی نیامد گر چه خانی می رود

این بهار زندگی همچون بساطی از گل است
که به یک تشباد امواج خزانی می رود

این همه گفتم که تا گویم که خورشید فقیه
هم از این محنت سرای باستانی می رود

دست اندر دست معنا گردش آفاق داشت
در هوای سیر خود در بیکرانی می رود

عبدالرسول عمادی
سوم شهریور چهارصد و پنج