✍رباب پرویزی زاده هر وقت اسم بوشهر می‌آید، پیش از هر چیز، کوچه‌های کودکی‌ام جلوی چشمم جان می‌گیرند؛ کوچه‌های تنگی که خانه‌ها در آن نزدیک به هم بودند و همسایه‌ها آن‌قدر به هم نزدیک بودند که انگار همه یک خانواده بودیم. هنوز خانه‌مان را به یاد دارم؛ کف اتاق‌ها حصیر ساده بود و گاهی یک […]

✍رباب پرویزی زاده

هر وقت اسم بوشهر می‌آید، پیش از هر چیز، کوچه‌های کودکی‌ام جلوی چشمم جان می‌گیرند؛ کوچه‌های تنگی که خانه‌ها در آن نزدیک به هم بودند و همسایه‌ها آن‌قدر به هم نزدیک بودند که انگار همه یک خانواده بودیم.
هنوز خانه‌مان را به یاد دارم؛ کف اتاق‌ها حصیر ساده بود و گاهی یک یا دو قالی دست‌بافت یا گلیم. بعضی خانه‌ها که صاحبشان وضع مالی بهتری داشت، روی پشت‌بام اتاق یا خانه‌ای کوچک می‌ساختند. هنوز هم اگر در محله‌های قدیمی بوشهر قدم بزنی، می‌توانی رد همان خانه‌ها و کوچه‌های تنگ را ببینی.
وقتی فصل باران نزدیک می‌شد، یادم هست همسایه‌ها شِل می‌خریدند و با هم می‌کوبیدند. صدای کوبیدن شِل و رفت‌وآمد آدم‌ها در محله می‌پیچید. بعد شِل را روی پشت‌بام‌هایی که با چندل یا چوب ساخته شده بود پهن می‌کردند تا باران سقف را خراب نکند. برای من، آن کار فقط تعمیر خانه نبود؛ بهانه‌ای بود برای دور هم جمع شدن، کمک کردن و کنار هم بودن.
بوی نان گرده هنوز یکی از ماندگارترین بوهای کودکی من است. در حیاط، تنوری از گل و شِل داشتند و نان می‌پختند. ما بچه‌ها دوروبر تنور می‌پلکیدیم و منتظر می‌ماندیم نان آماده شود. همسایه‌ها هم می‌آمدند و کمک می‌کردند. هنوز که هنوز است، بوی نان تازه می‌تواند مرا یک‌باره به همان سال‌ها ببرد.
رشته را هم خودشان درست می‌کردند. رشته‌ها را خشک می‌کردند برای آش رشته، یا گاهی آن را با برنج، ماهی خشک یا میگوی خشک و سرخ‌شده مخلوط می‌کردند و برای ناهار می‌خوردند.
آن روزها شاید نمی‌دانستیم این چیزها بعدها تبدیل به خاطراتمان می‌شوند. برای ما فقط زندگی بود؛ غذای خانه، بوی نان، صدای همسایه‌ها و همان چیزهای ساده‌ای که هر روز با آن‌ها بزرگ می‌شدیم.
عصرها که می‌شد، بزرگ‌ترها دمِ درِ حیاط می‌نشستند و گپ می‌زدند. ما هم در کوچه دنبال هم می‌دویدیم و بازی می‌کردیم. هیچ‌کس دنبالمان نمی‌آمد که بگوید: «کجا هستی؟» چون همه همدیگر را می‌شناختند و چشم همه به همه بود. فقط وقتی صدای اذان بلند می‌شد، می‌فهمیدیم وقت برگشتن به خانه است.
رمضان که می‌آمد، کوچه‌ها بوی دیگری می‌گرفت. بوی نان تنوری، همان گرده محلی، همه‌جا می‌پیچید. قلیه‌ماهی هم که در یکی از خانه‌ها بار می‌گذاشتند، بویش از کوچه رد می‌شد و به خانه‌های دیگر می‌رسید. بعضی بوها عجیب‌اند؛ سال‌ها می‌گذرد، اما کافی است دوباره به مشامت برسند تا یک‌دفعه پرتت کنند وسط کودکی.
اگر بچه‌ای مریض می‌شد یا مشکلی برای خانواده‌ای پیش می‌آمد، گاهی نذر نون‌پوش می‌کردند. نان و حلوا را به مسجد می‌بردند و روی کودک یا فردی که برای شفایش نذر کرده بودند، پهن می‌کردند. در پایان هم حلوا را لای نان می‌گذاشتند و بین مردم تقسیم می‌کردند. من هنوز آن رفت‌وآمدها و جمع شدن مردم را به یاد دارم.
وقتی کسی از مکه یا کربلا برمی‌گشت، حال‌وهوای محله عوض می‌شد. طناب می‌بستند و تاب می‌خوردند و مردم دور هم جمع می‌شدند. ما بچه‌ها هم از این خانه به آن خانه می‌رفتیم تا ببینیم چه خبر است.
ختنه‌سوران هم برای خودش عالمی داشت. خانواده جشن می‌گرفت و موسیقی بندری، از همان موسیقی‌های بوشهر، در کوچه می‌پیچید. همین که صدای ساز بلند می‌شد، ما بچه‌ها راه می‌افتادیم دنبال صدا تا خودمان را به جشن برسانیم.
آن روزها تلفن در هر خانه‌ای نبود. یادم هست اگر کسی می‌خواست با پسرش که سرباز بود حرف بزند، یا کاری فوری داشت، باید می‌رفت خانه همسایه‌ای که تلفن داشت. زنگ که می‌خورد، یکی می‌دوید دنبال صاحب تلفن و خبرش می‌کرد. یک تلفن ساده، برای خودش کلی ماجرا بود.
عید که می‌شد، سکه‌های یک‌ریالی و دوریالی می‌گرفتیم. همان چند سکه برای ما گنج بود. با ذوق می‌رفتیم سراغ چرخ‌فلکه؛ همان «لوله‌غرابی»، چرخ‌وفلک معروف آن روزهای بوشهر. سکه را می‌دادیم و سوار می‌شدیم و برای چند دقیقه فکر می‌کردیم خوشبخت‌ترین بچه‌های دنیا هستیم.
باران هم که می‌آمد، اگر چکمه پلاستیکی داشتیم، می‌پوشیدیم. اگر نداشتیم، یک گونی سه‌گوش روی سرمان می‌گذاشتیم و می‌زدیم بیرون. توی باران و آبی که در محل جمع می‌شد، راه می‌رفتیم، بازی می‌کردیم و خیس می‌شدیم؛ نه نگران سرما بودیم و نه کثیف شدن لباس.
عیدها و تابستان‌ها هم چند خانواده با هم ماشین می‌گرفتند و دسته‌جمعی به مسافرت می‌رفتیم؛ گاهی مشهد، گاهی شاهزاده ابراهیم و گاهی اهرم. خودِ راه برای ما کم از مقصد نداشت؛ خوراکی‌هایی که با خودمان می‌بردیم، خنده‌های بچه‌ها، حرف‌های بزرگ‌ترها و شیطنت‌هایی که در ماشین می‌کردیم، همه شده‌اند بخشی از خاطرات من.
حالا که سال‌ها گذشته، وقتی چشم‌هایم را می‌بندم، هنوز خیلی از آن صحنه‌ها را می‌بینم؛ کوچه‌های تنگ، خانه‌های نزدیک به هم، صدای کوبیدن شِل، بوی نان گرده و قلیه‌ماهی، صدای موسیقی بندری، زنگ تلفنی که کسی را دنبال خودش می‌فرستاد، سکه‌های یک‌ریالی توی جیبم و بارانی که با یک تکه گونی می‌رفتم توی دلش.
شاید امروز خیلی از آن چیزها ساده یا حتی عجیب به نظر برسد، اما برای من ساده نبود؛ تمام زندگی من بود.
ما آن روزها را فقط به یاد نمی‌آوریم؛
ما آن روزها را زندگی کردیم.
و حالا که به «مُخ‌بُرون» فکر می‌کنم، می‌بینم فقط قرار نیست خرما از نخل چیده شود؛ انگار خاطرات ما هم باید از میان سال‌ها چیده شوند، پیش از آنکه گرد زمان رویشان بنشیند.
برای من، مُخ‌بُرون یعنی برگشتن به ریشه‌ها؛ به کوچه‌های کودکی، به بوی نان گرده، به صدای همسایه‌ها، به موسیقی بندری، به باران، به سفرهای خانوادگی و به آدم‌هایی که ساده زندگی می‌کردند اما دل‌هایشان به هم نزدیک بود.
مُخ‌بُرون برای من، برداشتِ خاطرات بوشهر است؛
برداشتِ روزهایی که دیگر تکرار نمی‌شوند، اما هنوز در گوشه‌ای از دل ما زنده‌اند.
شاید سال‌ها گذشته باشد، اما کافی است بوی نان تازه‌ای در کوچه بپیچد، صدای موسیقی بندری از جایی بلند شود یا باران روی سقف خانه بزند؛ آن وقت دوباره همان کودکِ کوچه‌های بوشهر می‌شوم.
و می‌فهمم بعضی خاطرات را نمی‌شود فقط به یاد آورد؛
باید دوباره زندگی‌شان کرد.