✍پروین گلستانیان دو هفته بود که خبری از آمدن ماه نسا نبود ، پریوش نگران شده بود و می خواست خبری از او بگیرد دفعه قبل ماه نسا یه شماره تلفن ۴ رقمی بهش داده بود ، یه دو ریالی برداشت و رفت سر خیابون تازه کیوسک تلفن گذاشته بودند ، داخل کیوسک آقایی مشغول […]

✍پروین گلستانیان
دو هفته بود که خبری از آمدن ماه نسا نبود ، پریوش نگران شده بود و می خواست خبری از او بگیرد دفعه قبل ماه نسا یه شماره تلفن ۴ رقمی بهش داده بود ، یه دو ریالی برداشت و رفت سر خیابون تازه کیوسک تلفن گذاشته بودند ، داخل کیوسک آقایی مشغول حرف زدن بود مکالمه اش که تمام شد رفت داخل کیوسک گوشی را برداشت ، سکه را انداخت شروع کرد شماره گرفتن بعد دو سه بار که زنگ خورد از آنطرف خط خانمی گوشی را برداشت و گفت : الو بفرمایید، پریوش با صدای لرزانی جواب داد : ببخشید خانم پریوش هستم با ماه نسا کار داشتم.
خانم سرهنگ بعد از احوالپرسی گوشی را به ماه نسا داد .
ماه نسا گفت پریوش تویی .
گفت : بله ماه نسا جان خوبی نگرانت شدم .
ماه نسا گفت : خوبم عزیزم ، نگران چرا ، چیزی نیست داریم اسباب اثاثیه را جمع می کنیم جابجا بشیم این هفته میام.
پریوش گفت : چکار کردی با عبود از آبادان اومد ؟
ماه نسا گفت : آره الان نمی تونم حرف بزنم اومدم همه چیز را تعریف می کنم .
پریوش گفت : باشه عزیرم مواظب خودت باش . خداحافظی کرد و از کیوسک خارج شد .
یک هفته از تماس تلفنی پریوش گذشت بعد از ظهر جمعه بود پریوش دلش خیلی هوای ماه نسا را می کرد ، در حیاطشان نیمه باز بود چشمش یکباره به ماه نسا افتاد خانه پریوش و ماه نسا چسبیده بهم بود و فاصله در وحیاط کمتر از یک متر بود ماه نسا داشت می رفت داخل خانه اشان ، پریوش با خوشحالی صداش زد ، ماه نسا متوجه‌ او شد لبخندی زد و گفت : وسایلم را گذاشتم میام پیشت .
بعد از نیم ساعتی ماه نسا دوان دوان پله ها را دو تا یکی کرد اومد بالای سکونچه پیراهن ماکسی زیبایی به تن داشت از کمر چین ریز می خورد و سلسله ی دامنش آب رنگی بود موهاش را فرق چپ زده بود و بوسیله ی گل موی قرمز زیبایی سنجاق شده بود ، صورتش طراوت خاصی داشت و کک و مک های دور بینی و روی گونه هایش او را جذاب تر کرده بود ، پریوش دستش را کشید و گفت : جون به لبم کردی بیا ببینم چه خبر ؟
ماه نسا قهقهه ای زد و گفت خیلی حس فضولیت گل کرده .
پریوش گفت : فضولی ! یه چیزی بالاتر . هر چه میخوای اسمش را بزار .
ماه نسا آهی کشید و گفت: دیدی من می ترسیدم به خانواده اش از من حرفی بزنه .
پریوش گفت: آره خب چه شد ؟
ماه نسا ادامه داد : تا خواسته در مورد من حرف بزنه مادرش گفته ما تصمیم گرفتیم دختر عموت را برات عقد کنیم وقتی از سربازی برگشتی عروسی می گیریم .
پریوش من چقدر ساده بودم دلم خوش بود که زندگی ام عوض میشه .
پریوش دست های ماه نسا را محکم در دستش گرفت و گفت : یعنی هیچ امیدی نیست ؟
ماه نسا گفت نه جونم اینا عشیره ای هستند شیخ عشیره براشون تصمیم میگیره.
پریوش گفت : خب الان عقد کرده ؟
ماه نسا آهی کشید گفت فعلا پیچونده ولی میگه چاره ای نیست.
پریوش دهانش را باز کرد که یک فحش آبداری نثارش کند ، ای مردیکه ی، بقیه جمله اش را قورت داد حالش خیلی بد شد .
ماه نسا با چشمانی پر از اشک گفت : هر چی قسمته ، با قسمت نمیشه جنگید .
چشمان پریوش پر از اشک شد و گفت : هر چی خدا بخواد همون میشه غصه نخور رفیق قشنگم .
ماه نسا ادامه داد چند شب پیش خانم سرهنگ یه سبد میوه بهم داد و گفت اینا را ببر اتاق نگهبانی خیرات ، من هم از خدا خواسته پیراهنم را مرتب کردم دستی توی موهام کشیدم یهو دیدم خانم سرهنگ نگام میکنه تندی خودم را جمع جور کردم خانم لبخندی معنا دار زد و گفت آهان مگه داری میری سر قرار منم از خجالت سرخ شدم و تندی سبد را بر داشتم و از زیر نگاه های کنجکاوانه ی او در رفتم ، پریوش فکر می کنم از دوستی من و عبود بو برده چون اولین بارش نبود که تیکه می انداخت .
پریوش گفت: بهش نمیاد زن بدی باشه اگر بفهمه فکر نکنم اذیت کنه
ماه نسا گفت نه خیلی مهربونه ، اون دفعه هم زیر درخت داشتم با عبود حرف می زدم من و از پشت پنجره دید ولی اصلا به روم نیاورد .
مادر پریوش از نانوایی اومد پریوش را صدا زد که سفره را پهن کند نان ها را بزاره توی سفره ماه‌ نسا هم بلند شد و خداحافظی کرد و رفت .
ادامه دارد