✍پروین گلستانیان پریوش وقتی از ماه نسا و خانواده سرهنگ جدا شدند به ایستگاه اتوبوس رفتند و کلی توی صف منتظر ایستادند بالاخره اتوبوس مورد نظر آمد و نوبت آنها شد ، سوار اتوبوس شدند خوش شانسی چون اول از همه سوار شده بودند صندلی جلوی اتوبوس نشستند ، پریوش ذهنش درگیر حرف های ماه […]
✍پروین گلستانیان
پریوش وقتی از ماه نسا و خانواده سرهنگ جدا شدند به ایستگاه اتوبوس رفتند و کلی توی صف منتظر ایستادند بالاخره اتوبوس مورد نظر آمد و نوبت آنها شد ، سوار اتوبوس شدند خوش شانسی چون اول از همه سوار شده بودند صندلی جلوی اتوبوس نشستند ، پریوش ذهنش درگیر حرف های ماه نسا بود و تا زمانی که از اتوبوس پیاده شدند به اون فکر میکرد و هر از گاهی لبخندی روی لبش نقش می بست و زیر لب می گفت : ماه نسا کی تو اینقدر بزرگ شدی ؟
چقدر تفاوت بود بین آن دو ، پریوش کل حواسش به امتحان نهایی پنجم بود ولی ماه نسا برگ جدیدی در زندگی اش باز شده بود به اسم عشق و برای پریوش قابل درک نبود شاید هم ماه نسا حق داشت در خانواده ی فقیری بدنیا آمده بود و در دوازده سالگی به غریبه هایی سرویس می داد که قبلا آن ها را ندیده بود و شاید می خواست با عاشق شدن شانس خودش را امتحان کند و با تشکیل خانواده زندگی نویی برای خود بسازد ، پریوش بارها اشک هایش را دیده بود پای درد دلش نشسته بود ، او آرزو داشت مثل همه بچه ها مدرسه برود تفریح کند و روزهای تعطیل تا لنگ ظهر بخوابد ، ولی او می بایست صبح سحر بیدار شود و سفره صبحانه را آماده کند ، شستن ظرف ها ، جارو و تازگی هم خرید مایحتاج خانه به کمک سرباز گماشته انجام دهد ، در واقع همه کاری جز آشپزی برای همین ماه نسا هنوز بچگی نکرده بزرگ شده بود او از هم سن و سال هایش خیلی پختهتر بنظر می رسید ، در صورتی که پریوش وفتی با مادرش جایی می رفت ، مادرش دست او را سفت می گرفت که یکوقت آسیبی نبیند ولی ماه نسا خودش نقش مادر را اجرا می کرد و بچه های سرهنگ را تر و خشک می کرد برای همین آن دو با هم قابل مقایسه نبودند او در کودکی تبدیل به یک زن قوی شده بود حق داشت مثل هم فکر نکنند .
بعد از ظهر پنجشنبه بود ماه نسا به خانه آمد وسایلش را که گذاشت به خانه پریوش رفت و زنگ در را به صدا در آورد ، از وقتی که در حیاط چوبی را عوض کرده بودند تک تک جای خودش را به زنگ های برقی داده بود . پریوش با گفتن کیه به طرف در رفت صدای ماه نسا از پشت در شنید با عجله در راه باز کرد و با خوشحالی همدیگر را در آغوش کشیدند ، رایحه عطر گل یاس فضا را پر کرد ، پریوش گفت : اووف چه بویی عجب عطری زدی ، ماه نسا گفت : آره ته شیشه خانم بود تو خرت و پرتای دور ریختنی خیلی بوی خوبی داره .
پریوش گفت : ای جان چقدر موهات قشنگ شده از زردی بیرون اومده مدل گوگوشی زدی ؟ وای چقدر منم دلم می خواهد موهام را این مدلی کوتاه کنم خیلی مد شده .
ماه نسا گفت وای اصلا حرفش هم نزن حیف موهات نیست منم مجبور بودم می خواستم موهام منظم بشه .
پریوش گفت : چه عجب چرا امروز اومدی ؟
ماه نسا جواب داد : سرهنگ درجه سرتیپی گرفته بود اگر بدونی چه بریز و بپاشی کردن سور داد ، گروه ارکستر ، چند رقم شام ، تنقلات وای چه میوه هایی ، اینقدر این هفته از ما کار کشیدند حسابی خسته شدیم تازه چند تا سرباز هم از پادگان اومده بودند برای کمک ، آنچنان مهمانی بود که من توی عمرم ندیده بودم ولی به ما هم بد نگذشت توی این چند روز من با عبود بیشتر آشنا شدم چون مرتب دنبال خرده فرمایش های مهمانی بودیم .
پریوش با خنده گفت : ناقلا عبود دیگه کیه ؟
گفت : همون سرباز راننده جیپ را میگم .
ماه نسا شروع کرد با هیجان تعریف کردن که یکباره خواهر پریوش وارد اتاق شد ماه نسا انگشتش روی لبش گذاشت و یک هیس یواش کشید و او را به سکوت دعوت کرد .
ادامه دارد

Monday, 5 October , 2026