✍حر مهاجر رویین وقتی همسر آقای حامد از دنیا رفت، او تنها چهل‌وپنج سال داشت. هر کسی که برای تسلیت می‌آمد، یک پیشنهاد می‌داد: «حامد! هنوز سنت زیاد نیست، دوباره ازدواج کن.» او هر بار فقط لبخند می‌زد، دست بر سر پسر دوازده‌ساله‌اش، عمار، می‌کشید و می‌گفت: «خداوند این پسر را به‌عنوان آخرین امانت همسرم […]

✍حر مهاجر رویین
وقتی همسر آقای حامد از دنیا رفت، او تنها چهل‌وپنج سال داشت.
هر کسی که برای تسلیت می‌آمد، یک پیشنهاد می‌داد: «حامد! هنوز سنت زیاد نیست، دوباره ازدواج کن.»
او هر بار فقط لبخند می‌زد، دست بر سر پسر دوازده‌ساله‌اش، عمار، می‌کشید و می‌گفت: «خداوند این پسر را به‌عنوان آخرین امانت همسرم به من سپرده است. باقی عمرم را صرف نگهداری از این امانت خواهم کرد.»
و واقعاً نیز چنین کرد. تمام زندگی‌اش را وقف پسرش نمود. کاروبارش رونق گرفت، اما دنیایش تنها به لبخند همان یک پسر خلاصه شد. آرزوهایش، تنهایی‌هایش و شب‌هایش را بی‌صدا در دل خاک کرد.
سال‌ها گذشت.
عمار جوان شد، تحصیلات عالی را به پایان رساند و روزی پدر تمام کاروبار را به او سپرد.
گفت: «از امروز تو اداره کن، من خسته شده‌ام.»
اما این خستگی، خستگی جسم نبود؛ خستگی رابطه‌ای بود که خود، آرام‌آرام از آن کنار می‌رفت.
سپس عمار ازدواج کرد.
با آمدن عروس، خانه رنگ تازه‌ای گرفت؛ پرده‌ها عوض شدند، فرنیچر نو شد، ظروف تغییر کردند و حتی چیدمان آشپزخانه نیز دگرگون شد.
و آقای حامد؟
او هم تغییر کرد.
گاهی در دفتر می‌نشست، گاهی در دکان یکی از دوستان قدیمی چای می‌نوشید و هنگام غروب فقط برای خوابیدن به خانه بازمی‌گشت. در خانهٔ خودش چنان رفت‌وآمد می‌کرد که گویی مهمان خانهٔ دیگری است.
روزی همه دور یک سفره نشسته بودند.
آقای حامد هنگام خوردن آخرین لقمه با مهربانی گفت: «پسرم… اگر کمی ماست باشد، لطفاً برایم بیاور.»
از آشپزخانه صدای عروس آمد: «امروز در خانه ماست نیست، پدرجان.»
او فقط گفت: «باشد…»
جرعه‌ای آب نوشید و بی‌صدا از سر سفره برخاست.
هیچ‌کس به چهره‌اش نگاه نکرد.
طبق معمول برای پیاده‌روی از خانه بیرون رفت.
هنوز از در بیرون نرفته بود که عروس درِ یخچال را باز کرد، کاسه‌ای ماست سرد بیرون آورد و جلوی شوهرش گذاشت.
گفت: «هوا خیلی گرم است، غذای تو بدون ماست کامل نمی‌شود.»
عمار به کاسهٔ ماست نگاه کرد.
سپس به در خانه، جایی که صدای قدم‌های آرام پدرش کم‌کم دور می‌شد.
لحظه‌ای به چشمان همسرش نگریست.
بعد، بی‌هیچ حرفی، ماست را خورد.
نه دعوایی کرد، نه نصیحتی.
اما از همان روز، چیزی در درونش برای همیشه خاموش شد.
چند روز بعد، صبحی به پدرش گفت: «پدر، امروز ساعت ده آماده باشید. باید به محکمه برویم.»
پدر پرسید: «برای چه؟»
عمار پاسخ داد: «برای ازدواج شما.»
روزنامه از دست آقای حامد افتاد.
گفت: «دیوانه شده‌ای؟ در این سن؟ من دیگر نیازی به ازدواج ندارم. تمام عمرم را برای تو گذرانده‌ام.»
عمار برای نخستین بار چنان به چشمان پدرش نگاه کرد که مردی فداکاری مرد دیگری را درک می‌کند.
آهسته گفت: «پدر… من برای خودم مادر نمی‌آورم و برای همسرم هم مادرشوهر.
من فقط می‌خواهم کسی باشد که برای شما یک کاسه ماست آماده کند.»
سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت؛ چنان که حتی صدای تیک‌تاک ساعت نیز شرمنده به نظر می‌رسید.
عمار کلید خانه را از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
گفت: «امشب من و همسرم به یک آپارتمان کرایه‌ای کوچک نقل مکان می‌کنیم. از فردا هم در شرکت شما فقط به‌عنوان یک کارمند کار خواهم کرد و معاش خواهم گرفت؛ تا کسانی که همه‌چیز این خانه را از شما گرفته‌اند، ارزش یک کاسه ماست را نیز بفهمند.»
در آشپزخانه، لیوان شیشه‌ای از دست عروس افتاد و روی زمین شکست.
صدای شکستن لیوان آرام بود، اما در دل او شکافی عمیق ایجاد کرد.
با قدم‌هایی لرزان بیرون آمد، همان کاسهٔ ماست را از یخچال برداشت، مقابل آقای حامد گذاشت و در حالی که اشک می‌ریخت، کنار پای او نشست.
گفت: «پدرجان… مرا ببخشید. امروز فهمیدم که من فقط ماست را از شما دریغ نکردم، بلکه حق شما را پایمال کردم.»
آقای حامد با دست‌های لرزان، دست بر سر او کشید. چشمانش پر از اشکی بود که تنها تنهاییِ دوران پیری آن را می‌شناسد.
آهسته گفت: «دخترم… گرسنگی فقط از نداشتن نان نیست؛ گرسنگی واقعی آن روز است که انسان در خانهٔ خودش احساس کند اضافه و سربار است.»
عمار جلو آمد و دستان پدرش را گرفت.
آن روز نه کسی به محکمه رفت، نه نکاحی انجام شد و نه خانواده‌ای از هم پاشید.
فقط سه نفری که دور یک سفره نشسته بودند، برای نخستین بار یاد گرفتند یکدیگر را با دل ببینند.
و از آن روز به بعد، در آن خانه هیچ‌گاه ماست تمام نشد…
زیرا عروس، پیش از آنکه ماست را در یخچال بگذارد، احترام را در دل خود جای داده بود.
رابطه‌ها با نان و غذا دوام نمی‌آورند؛ با احترام پایدار می‌مانند. و خانه‌ای که احترام به بزرگ‌ترها در آن کم‌رنگ شود، هرچند نعمت فراوان داشته باشد، برکتش آرام‌آرام آن خانه را ترک می‌کند.