✍پروین گلستانیان هر فصلی ویژه گی ها و زیبایی های خاص خودش را دارد ، پاییز بوشهر نه برگ ریزانی اتفاق می افتد و نه تغییر رنگی ، از زرد و نارنجی شدن برگ درختان خبری نیست و آهنگ زیبای خش خش برگ ها زیر پای خسته ی رهگذران به گوش نمی رسد ، هیچ […]

✍پروین گلستانیان
هر فصلی ویژه گی ها و زیبایی های خاص خودش را دارد ، پاییز بوشهر نه برگ ریزانی اتفاق می افتد و نه تغییر رنگی ، از زرد و نارنجی شدن برگ درختان خبری نیست و آهنگ زیبای خش خش برگ ها زیر پای خسته ی رهگذران به گوش نمی رسد ، هیچ کدام از این زیبایی ها را به تصویر نمی کشد و تنها ارمغان این فصل بادها ی فصلی لیمر است که گرمای تابستان را از عمق جان می شورد و همراه با باران های سیل آسایش و رعد و برق های پر سر و صدایش روح و روان را قلقلک می دهد .
مدرسه ها باز شده بود ، نزدیک به سه سال می شد که ماه نسا برای کار رفته بود و دیدار آن دو همان روز های جمعه بود و هر جمعه که می آمد پریوش احساس می کرد از نظر سنی با او فاصله گرفته است طوری که کمتر دلشان هوای یکدیگر را می کرد
و بی تابی قبل را نداشتند ماه نسا هر جمعه به خانه نمی آمد ، پریوش با شروع مدرسه مشغول درس و مشق می شد و توی این مدت دوستان جدید پیدا کرده بود روزها کوتاه‌تر شده بود و تا می جنبید روشنایی جای خودش را به تاریکی شب می داد برای همين غافل شده بود از ماه نسا ، و او نیز سرش با کار و عشق اش گرم بود . ماه ها به همین منوال گذشت و کم کم پائیز رفت و زمستان از راه رسید ، و زمستان با سرمای خود جمع خانواده را کنار هم می چید و دل ها را گرم می کرد ولی ماه نسا مثل هر سال توی اتاق کوچک زیر راه پله تنها بود و خودش را مشغول خواندن و نوشتن می کرد و آنچنان غرق آموختن می شد که نمی دانست زمان چگونه می گذرد و هر از گاهی هم مابین کتاب و دفترهایش با صدای خانم بلند می شد و گوش به امر خانم و آقا می شد ، آرامشی که اتاق زیر راه پله داشت عمارت نداشت و هر از گاهی پناهگاه امن نازیلا با برادرش می شد و راه فراری بود از دعوای سرتیپ و خانمش و ماه نسا مثل مادر اونا را در آغوش می گرفت . بعضی از روزها هم اتاق زیر راه پله برای آن دو مخفی گاهی برای قایم باشک بازی آن دو می شد . مانند چشم روی هم گذاشتن سال داشت تمام می شد و می‌بایست با خونه تکونی به پیشباز سال نو رفت و بعد از نو کردن در و دیوار های خانه و شستن فرش و ملحفه ها ، مشغول خرید و تدارکات سفره هفت سین شد .
جمعه آخر سال بود ماه نسا برای دیدن خانواده و گذراندن تعطیلات عید به خانه آمده بود خانواده سرتیپ پوشاک و تنقلات و میوه همراه پاکت حقوق ماهیانه او با عیدی در بسته بندی شکیل همراه ماه نسا فرستاده بودند ، ماه نسا هنوز نیامده دل تنگ عبود شده بود به هم وابسته شده بودند ، آنها در عمارت روزگاری خوش می گذراندند هر روز از فرصت استفاده می کردند و یواشکی زیر درخت گل ابریشم قرار های عاشقانه می گذاشتند و بقولی دل می دادند و قلوه می گرفتند ، عبود گل سرخی بدست از پشت درخت گل ابریشم پاورجین پاورچین از پشت سر ماه نسا چشم هایش را می گرفت و گل سرخ را به بینی او نزدیک می کرد و ماه نسا با قهقه ای او را مهمان می کرد گهگاهی هم ماه نسا شربت خنکی می زد و برای معشوق پنهانی اش می برد ، چند روز قبل از آمدنش به خانه ناخواسته حرف های سرتیپ با خانمش را شنیده بود که آن ها تصمیم گرفته بودند که یا عبود را به جای دیگری انتقال بدهند و یا ماه نسا را جواب کنند و از همان روز به بعد ماه نسا از استرس جدایی از عبود بی خواب شده بود و حتی تصورش هم برایش سخت بود چه برسد این اتفاق بیافتد .
ماه نسا با بغض از خانم پرسید : خانم جان شما از کار من ناراضی هستید ؟
خانم جواب داد : این چه سوالی هست که می کنید تو دست راست منی بدون تو کار این خونه لنگ میمونه ، چرا این سوال را می کنی ؟
ماه نسا با من و من کردن گفت روم سیاه خانم جان من ناخواسته حرف های شما و آقا را شنیدم ممکنه منم بدونم چه اتفاقی افتاده؟
خانم تازه متوجه شد گفت : آهان والا چه بگم انگار عبود چند ماهه که به خانه اشان سر نزده و پدر مادرش نگران شده و چند مدت پیش یکی از هم خدمتی های عبود که همشهری او هست به مرخصی می رود و پدر عبود از او حال و احوال عبود را می پرسد و او به آن ها گفته که عبود خاطرخواه شده و آنها هراسان آمدند اینجا و به سرتیپ گفتند : که عبود با دختر عموش نامزاد شده و ترا به جان عزیزت اونو از این دختره جدا کن آبرو ما تو عشیره بخطر میافته .
ماه نسا بی اختیار اشک می ریخت نفسش بند اومده بود و آب دهانش مثل کلوخ شده بود نمی توانست آن را قورت دهد حرفی برای گفتن نداشت .
ادامه دارد