✍پروین گلستانیان ماه نسا نامه را چندین بار خواند و اونو بویید و به قلبش کشید بیتاب بود دلتنگش شده بود و مرهمی برای دلتنگی اش پیدا نمی کرد حتی کسی نبود که به درد دلش گوش دهد . بالاخره پنجشنبه رسید و او لحظه شماری می کرد که غروب شود و خانم و آقا […]
✍پروین گلستانیان
ماه نسا نامه را چندین بار خواند و اونو بویید و به قلبش کشید بیتاب بود دلتنگش شده بود و مرهمی برای دلتنگی اش پیدا نمی کرد حتی کسی نبود که به درد دلش گوش دهد .
بالاخره پنجشنبه رسید و او لحظه شماری می کرد که غروب شود و خانم و آقا شال و کلاه کنند و طبق معمول به مهمانی بروند.
خانم داشت آماده می شد ، ماه نسا لباس هایشان اتو کشید و آويزان کرد ، خانم ، ماه نسا را صدا زد گفت : نیما را ببر اتاقش اونو خواب کن تا دنبال ما گریه نکند ، ماه نسا که دل تو دلش نبود گفت: چشم خانم جان .
نیما بازیگوشی می کرد و تن به خوابیدن نمی داد ، ماه نسا به اون کلک زد گفت بیا کنار هم بخوابیم ببینم کی زودتر خوابش می برد همیشه وقتی این کار را انجام می داد خودش از خستگی زودتر می خوابید ولی ایندفعه فرق می کرد قرار بود عبود زنگ بزند و چند بار که اینکار را انجام دادند نیما خوابید و ماه نسا با عجله از اتاق رفت بیرون هنوز خانم و آقا نرفته بودند ، خانم ، ماه نسا را صدا زد گفت نیما خوابید ؟
ماه نسا جواب داد : بله خانم
خانم ادامه داد حواست به خونه و بچه ها باشد اگر مشکلی پیش اومد ما منزل سرهنگ باقری هستیم شماره اش در دفتر تلفن هست .
ماه نسا جواب داد : چشم خانم ، حواسم هست .
راننده داشت شیشه های ماشین را دستمال می کشید وقتی دید سرتیپ و خانمش دارند می آیند تندی پا چسباند و در عقب را برای آن ها باز کرد ، بعد از سوار شدن خانم و آقا سوار ماشین شد و آروم به طرف در ورودی عمارت رفت و بوق زد و نگهبانی در را باز کرد و آن ها از عمارت خارج شدند .
ماه نسا با اضطراب کنار تلفن نشست و منتظر ماند ، نیم ساعتی گذشت تلفن زنگ کشید ماه نسا گوشی را برداشت از آنطرف خط عبود گفت : الو
ماه نسا جواب داد : دردت به جانم مردم از انتظار .
عبود جواب داد خدا نکند ماه روی من ، عبود بمیرد تا ترا منتظر نگذارد .
اشک های ماه نسا مثل مروارید جاری می شد چقدر دلش برای صدای مردانه اش تنگ شده بود .
عبود ادامه داد ماه نسا جان خوب گوش کن ، من دو ماه از سربازیم مانده سربازیم که تمام شد با هم فرار می کنیم من یک دوستی اصفهان دارم باهاش حرف زدم توی روستا هاشون قراره یه اتاق برام بگیره ما اونجا زندگی می کنیم توی ذوب آهن هم برام کار پیدا کرده ، فقط باید اول یه عاقد پیدا کنیم ما را عقد کند .
یکمرتبه ماه نسا نگذاشت ادامه بده گفت : نه اصلا من نمی تونم ، درست نیست .
عبود گفت چاره ای نداریم اگر اینکار را نکنیم برای همیشه همدیگر را از دست می دهیم .
ماه نسا از پیشنهاد عبود بهم ریخت گفت : بزار صبر می کنیم .
عبود گفت من از وقتی که خانواده ام پیشنهاد عقد با دختر عموم دادند جرأت نکردم به خانه بروم رفتن همانا عقد کردن همان من نمی توانم جلوی یک عشیره بایستم خانواده ام تنها نیست یک قوم جلوی من می ایستند .
ماه نسا گفت : من می ترسم ، من کمک خرج خانواده هستم، پدرم خورد می شود زیر این بار سنگین، مادرم دق می کند از غصه من نمی توانم فقط به خودم فکر کنم ، نه من نیستم .
ماه نسا با گریه حرف می زد و دیگه نتوانست ادامه بدهد گوشی را محکم گذاشت ، و رفت توی اتاقش و بلند بلند گریه کرد و با خود می گفت خدایا این چه سرنوشت شومی است که جلوی پای من گذاشتی الان باید چکار کنم دنبال دلم بروم و یا خانواده ام ، چند بار بلند بلند گفت لعنت به من و این عشق نفرین شده که اگر شوخ چشمی نمی کردم سرنوشتمان این نمی شد ، کاش هیچوقت پای عبود به این خانه باز نمی شد یا به عبود حمله می کرد یا به خودش در همین حال بود که نازیلا اونو صدا زد ، اشک هایش را پاک کرد و خودش را به نازیلا رساند بله عزیزم من اینجام .
نازیلا گفت گرسنه ام ممکنه بهم غذا بدید .
ماه نسا گفت : چشم عزیزم .
ادامه دارد

Thursday, 15 October , 2026