✍پروین گلستانیان ماه نسا بعد از تمام شدن کارهایش لباسش را عوض کرد موهایش را شانه زد و عطر یادگاری عبود را که تنها پل ارتباطی بین آن ها بود از جلوی آینه برداشت ، انگشت اشاره اش را آغشته به عطر کرد لاله های گوشش و یه کوچولو به گردنش زد و رفت زیر […]
✍پروین گلستانیان
ماه نسا بعد از تمام شدن کارهایش لباسش را عوض کرد موهایش را شانه زد و عطر یادگاری عبود را که تنها پل ارتباطی بین آن ها بود از جلوی آینه برداشت ، انگشت اشاره اش را آغشته به عطر کرد لاله های گوشش و یه کوچولو به گردنش زد و رفت زیر درخت گل ابریشم روی تکه سنگی نشست .
بهار جانی دوباره به طبیعت بخشیده بود همه چیز بوی تازگی و شکوفایی می داد و عطر و طراوت بینظیری به باغچه و عمارت داده بود ، شاخه های گل ها پر از غنچه های رنگارنگ بود و عطر گل محمدی بویایی هر رهگذر را هدف می گرفت ، صدای جیک و جیک گنجشک های مست شور و هیجان و زیبایی های بهار را در آواز خود یاد آور می شدند ، با شوق و ذوق در حال لانه ساختن روی درختان بودند ، زمستان سرد را سپری کرده بودند و با اطمینان لانه هایشان را در بلندترین شاخه ها می ساختند ، نر و ماده با هم در تلاش بودند ابتدا لانه را می ساختند و بعد از تخم گذاری نوبت به مراقبت و نگه داری از تخم و جوجه هایشان می رسید .
ماه نسا با حسرت به آن ها نگاه می کرد و زیر لب زمزمه کرد : ای کاش منم گنجشک بودم که با همین امکانات در دسترسم آشیانه ی عشقم را می ساختم و خودم و جفتم به تنهایی برای زندگی امان تصمیم می گرفتیم ، درگیر افکار خود بود که صدای خش و خش پایی توجه او را به خودش جلب کرد سرباز گماشته بود ، سلام کرد و نگاهش را به دور و بر انداخت و از توی جیب اش نامه ای در آورد و به ماه نسا داد و گفت بفرما آبجی اینو روز آخر که عبود از اینجا رفت به من داد تا به شما بدهم.
ماه نسا به محض اینکه اسم عبود را از زبان سرباز شنید مثل فنر پرید و نامه را گرفت و گفت : میدونی اون کجا رفته ؟
سرباز جواب داد : فرستادنش اداره .
ماه نسا تشکر کرد و سریع خودش را به اتاقش رساند .
الفبا را از پریوش یاد گرفته بود موقعی که نازیلا کلاس دوم رفت ، کتابهای کلاس اول توی کارتنی ریختند که آن ها را دور بریزند ، ماه نسا از خانم خواهش کرد که آنها را نگه دارد و از همان روز شروع به خواندن کرد و هر جا که مشکلی داشت از نازیلا می پرسید و خیلی زود توانست خواند ن و نوشتن را بیاموزد .
تند تند پاکت نامه را باز کرد و شروع کرد به خواندن .
ماه نسا عزیزم سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد اگر از حال من خواسته باشی ملالی نیست بجز دوری تو که امیدوارم هرچه زودتر دیدارها تازه گردد.
ماه نسا قشنگم سرنوشت بین من و تو ناخواسته جدایی انداخت .
همان روزی که تو را رساندم وقتی برگشتم نامه ی انتقال من به اداره مرکزی بدستم دادند ، دنیا روی سرم خراب شد ، آخر تصدقت گردم من چگونه می توانم دوری تو را تحمل کنم وقتی موضوع را پیگیری کردم متوجه شدم پدرم که هفته قبل به دیدنم آمده بود از سرتیپ خواسته مرا از پیش تو جدا کنند و سرتیپ هم کارهای اداری اش را انجام داده و توافق رئیس شهربانی را گرفته دلواپس من نباش سرنوشتمان را بدست خدا می سپارم خدا خودش چاره ساز هست شب های جمعه که خانم و آقا می روند مهمانی ساعت ۹ شب منتظر زنگ تلفنم باش ، مواظب باش کسی متوجه نشود.
جانسپار تو عبود
ادامه دارد

Wednesday, 14 October , 2026