‌ ✍ حبیب سیروس ‌ هدف از پرداختن به نمادهای ماندگار زاد گاهم رونی« رایان فعلی» ، از جمله فرهنگ ، آثار تاریخی ، باغ ها و درختان شاخص و بالاخره مردان و زنانی با قلب هائی به زلالی آفتاب ، زنده نگه داشتن میراث گرانبهای این خطه انسان خیز است تا در آینده ، […]


✍ حبیب سیروس

هدف از پرداختن به نمادهای ماندگار زاد گاهم رونی« رایان فعلی» ، از جمله فرهنگ ، آثار تاریخی ، باغ ها و درختان شاخص و بالاخره مردان و زنانی با قلب هائی به زلالی آفتاب ، زنده نگه داشتن میراث گرانبهای این خطه انسان خیز است تا در آینده ، فرزندانمان و فرزندانِ فرزندانمان در شناخت هویت اصیل خویش به بیراهه نروند .
و اکنون سوار بر مرکب خیال ، در گشت و گذاری رؤیائی سری می زنیم به شصت سال پیش و می نشینیم پای میزگرد سه نفر از شخصیت های فرهنگی دیارمان ، میز گردی که بر خلاف میز گردهای کنونی که علیرغم ظاهر پر زرق و برق شان ، فاقد خروجی لازم می باشند ،  روی سه قطعه سنگ ، در سایه درخت کُناری واقع در حواشی قبرستان قدیمی محل ، درست جائی که خانه بهداشت فعلی قرار دارد شکل می گرفت .

پایه های این مثلث طلائی را مرحومان عمو اسماعیل زمانپور ، خالو یوسف دهقانی و عمو پرویز سملی پور که خداوند آنان را قرین رحمت خود قرار دهد تشکیل می دادند ، به جرأت می توان ادعا کرد که همه اهالی محل بویژه قدیمی ها به نحوی مدیون مرحومان سملی پور و زمانپور هستند ، زیرا کمتر کسی را می توان یافت که از دست های مهربان این چهره های آشنا و دوست داشتنی حداقل یک استکان چای نوش جان نکرده باشد ، آن هم چای فرزند زهرا « س » ، معجونی که با دست های هنرمند مرحوم زمانپور پرداخت می شد و استکان های کمر باریک مسجد نیز حال و هوای دیگری به آن می بخشید .

با غبار روبی از آئینه ذهنم ، و سیر و سلوکی  در کوچه باغ های سرسبز خاطرات گذشته  ،  تصویری در برابر چشمانم ظاهر می شود از حضور گرم مرحوم یوسف دهقانی در بازی های محلی پا به پای جوانان پر شور آن روزگاران ، بویژه بازی ( گُل به شَدّه ) که گل های او به صعود به اوج آسمان معروف بود .

این سه ضلع مثلث طلائیِ قصه ما که به لحاظ قرابت و سال ها حرمت همسایگی و در کنار هم بودن چنان به هم گره خورده بودند که هیچ چیز قادر به از هم گسستن پیوندشان  نبود ، بعد از ظهرها که از سر کار بر می گشتند ، کما اینکه هنوز هم جرینگ جرینگ زنگ دوچرخه شان در گوش کوچه ها طنین انداز است و ذهن پنجره ها را غلغلک می دهد ، پس از صرف نهار و استراحتی کوتاه ، با خنک شدن هوا در پاتوق خود زیر همان درخت یاد شده که همچون دیگر درختان شاخص محل مانند گل ابرشم مسجد ، کُنار کِرَت ، بابل خرمن جا ، کُنار تخته ای و …..جمع می شدند و اخبار و مسائل روز بویژه پیامدهای جنگ  ویتنام که از شاهکارهای دزد سر گردنه ( آمریکا ) بود و تقریباً تمام اخبار جهان را به خودش اختصاص داده بود و البته بعضی خبرهای ورزشی و در رأس آنها مسابقات فوتبال را به بحث و تبادل نظر می گذاشتند ، من آن زمان ده ، دوازده ساله بودم و هنوز هم نمی دانم چرا دوست داشتم در کنار این بزرگواران بنشینم و در میز گردشان شرکت کنم ، البته تنها گوش بودم .
بحث با یک جمله خبری یا سؤالی که از طرف یکی از این عزیزان مطرح می شد استارت می خورد ، برای مثال :

دیشب اخبار جنگ را شنیدین ؟ 
امروز باز سایگون را بمباران کردند .

یا بازی تاج و شاهین را دیدین ؟ ( تاج و شاهین نام های قدیم تیم های استقلال و پرسپولیس بود ) .

همین یک جمله به مثابه کبریتی ، آتش بحث را شعله ور می ساخت و هر کس اخبار و اطلاعات 24 ساعت گذشته ایران و جهان را در خصوص مسائل اجتماعی ، اقتصادی ، نظامی و ورزشی که از مرور روزنامه ها و کانال های مختلف رادیوئی و البته بیشتر از طریق رادیو کسب کرده بودند به عنوان برگ برنده رو می کردند و با آب و تاب ووسواس خاصی تنور بحث را گرم نگه می داشتند .

سال ها بعد که کتاب  ( جنگ و دیگر هیچ ) ، اثر اوریانا فالاچی نویسنده و ژورنالیست معروف که پس از بازدیدی میدانی از جنگ ویتنام ، جزئیات این جنگ ویرانگر را به تفصیل در این کتاب به رشته تحریر کشیده خواندم ، یاد آن مثلث طلائی افتادم و اینکه چقدر مباحث مطرح شده در میزگرد خودمان با گزارش های فالاچی به هم نزدیک است .

گاهی برای اثبات ادعا و یا رد نظر دیگری ، چنان بحث داغ می شد که صدا به اوج خود می رسید ، و اما در پایان بحث که معمولاً همزمان بود با اذان مغرب ، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ، موارد مطروحه در جلسه را چون لباسی از تن ذهن خود کنده و زیر همان درخت کُنار  ، در همان قبرستان دفن می.کردند و شاد و شنگل راهی خانه می شدند .

آنها به ما آموختند که آنچه در راستای فعالیت های روزانه انسان  و کش و قوس های مربوط به.آن در جریان است ناشی از ضرورت وجود قراردادهای اجتماعی است و تنها چیزی که موجب تعالی وماندگاری انسان می گردد « انسانیت » است .