✍فرهنگ شجاعی هیچ‌کس فوتبال را از ورزشگاه آغاز نکرده است؛ نه پسربچه‌ای در حاشیه ریو که بعدها جهان او را با نام «پله» شناخت، نه کودکی در «بوئنوس‌آیرس »که روزی «مارادونا» شد، نه پسری در روستایی دورافتاده «بامبالی » در سنگال که سال‌ها بعد نام «سادیو مانه» را بر سکوهای اروپا فریاد زد، و نه […]

✍فرهنگ شجاعی

هیچ‌کس فوتبال را از ورزشگاه آغاز نکرده است؛ نه پسربچه‌ای در حاشیه ریو که بعدها جهان او را با نام «پله» شناخت، نه کودکی در «بوئنوس‌آیرس »که روزی «مارادونا» شد، نه پسری در روستایی دورافتاده «بامبالی » در سنگال که سال‌ها بعد نام «سادیو مانه» را بر سکوهای اروپا فریاد زد، و نه نوجوانی درپائولیستای برزیل که به «ریوالدو» تبدیل شد. فوتبال همیشه از جایی آغاز می‌شود که امکانات، از رؤیا هم کمتر است؛ از کوچه‌ای باریک، زمینی خاکی یا تکه‌ای زمین بی‌نام‌ونشان.

در جنوب نیز فوتبال هیچ‌گاه از سکوها آغاز نشد؛ از کوچه‌ها آغاز شد، از ساحل، از بوی دریا، از صدای باد میان نخل‌ها و از زمین‌هایی که خط‌کشی‌شان را رد پاها می‌کشیدند.

بزرگ‌ترین آرزو این نبود که روزی جامی بالا برود؛ آرزو این بود که توپ پاره نشود، بازی پیش از تاریکی تمام نشود و پدری که از دریا برمی‌گردد، چند دقیقه کنار زمین بایستد و بازی پسرش را ببیند.

این‌ها چیزهایی نیست که در آمار ثبت شوند، اما تاریخ واقعی فوتبال جنوب را همین لحظه‌ها ساخته‌اند. سال‌ها نام‌هایی چون« شاهین بوشهر »و «ایرانجوان »فقط نام یک باشگاه نبودند؛ بخشی از حافظه جمعی مردم بودند؛از گفت‌وگوهای بازار، قهوه‌خانه، اسکله و سفرهای دریایی. هر نسل قهرمان خودش را داشت و هر کودک، رؤیای پوشیدن پیراهن همان تیم را.

اما فوتبال موهبت عجیبی دارد؛ گاهی رؤیا را از شهری بزرگ برمی‌دارد و به روستایی کوچک می‌آورد. نورافکن‌هایش را از ورزشگاه‌های پرجمعیت خاموش می‌کند و بر زمینی می‌تاباند که سال‌ها تنها تماشاگرش صدای موج‌ها بوده است.

داستان شاهین بندرعامری از همین‌جا آغاز می‌شود؛ نه از روز صعود، بلکه از سال‌ها پیش؛ از عصرهایی که پسران تنگستان میان خاک، باد و آفتاب می‌دویدند و هرگز گمان نمی‌کردند روزی نامشان در کنار تیم‌های لیگ آزادگان نوشته شود.

از فردا، هر کس در نقطه‌ای دور از ایران نام بندرعامری را بشنود، شاید پیش از آنکه به اسکله، لنج و صید فکر کند، به تیمی بیندیشد که با کمترین امکانات، راهی را پیمود که بسیاری آن را ناممکن می‌دانستند.

این همان معجزه همیشگی فوتبال است؛ ورزشی که بارها ثابت کرده فاصله میان یک زمین خاکی و بزرگ‌ترین ورزشگاه‌های جهان با کیلومتر سنجیده نمی‌شود، بلکه با ایمان، پشتکار و امید اندازه می‌گیرد.
شاید سال‌ها بعد امتیازهای این فصل از یادها بروند. شاید کسی نتیجه آخرین مسابقه را به خاطر نیاورد. اما بعید است مردم تنگستان شبی را فراموش کنند که فریاد شادی از ورزشگاه شهید بهشتی بوشهر برخاست، بر آب‌های خلیج فارس نشست و انگار خود دریا نیز برای لحظه‌ای آرام‌تر شد.

آن شب، فقط شاهین بندرعامری صعود نکرد.

نسلی از پسران جنوب صعود کردند؛ همان پسرانی که روزی روی زمین‌های خاکی تنگستان دویدند، استعدادهایی که سال‌ها در سایه کمبود امکانات ماندند و رؤیاهایی که گاه پیش از شکوفایی خاموش شدند.

بزرگ‌ترین هدیه فوتبال به آنان، نه جام بود، نه مدال و نه حتی یک رده بالاتر در جدول.هدیه فوتبال، باور بود؛ این باور که گاهی یک توپ می‌تواند کاری را انجام دهد که سال‌ها از عهده جاده‌ها، نقشه‌ها و فاصله‌ها برنیامده است؛ می‌تواند نام یک روستای کوچک را از کنار ساحل بلند کند، بر شانه‌های یک تیم بنشاند و آن را به خاطره مشترک یک ملت تبدیل کند.