✍قاسم هزیمتیان بعضی آدم‌ها فقط از کنار زندگی ما عبور نمی‌کنند؛ ردّی از خودشان می‌گذارند که تا سال‌ها در دل می‌ماند. یکی از آن آدم‌ها برای من، آقای کوثرخان رحیمی بود؛ معلم انشای ما در کلاس سوم راهنمایی، در مدرسه شهید سروری، در روزهای ساده و صمیمی دهه شصت. آن روزها بیشتر معلم‌ها سختگیر بودند. […]

✍قاسم هزیمتیان

بعضی آدم‌ها فقط از کنار زندگی ما عبور نمی‌کنند؛ ردّی از خودشان می‌گذارند که تا سال‌ها در دل می‌ماند. یکی از آن آدم‌ها برای من، آقای کوثرخان رحیمی بود؛ معلم انشای ما در کلاس سوم راهنمایی، در مدرسه شهید سروری، در روزهای ساده و صمیمی دهه شصت.
آن روزها بیشتر معلم‌ها سختگیر بودند. کلاس‌ها بوی جدیت می‌داد و کوچک‌ترین شیطنتی بی‌پاسخ نمی‌ماند. اما آقای رحیمی فرق داشت. در نگاه اول می‌شد فهمید مردی بااصالت و بزرگ‌منش است؛ خوش‌پوش، آراسته و مهربان. نه اینکه نظم کلاسش کم باشد، نه. فقط شیوه‌اش فرق داشت. کافی بود نگاهش به سمتی بیفتد؛ همان نگاه آرام و پرمعنا کافی بود تا دانش‌آموز بفهمد باید خودش را جمع و جور کند.
صدای دلنشینش وقتی فارسی می‌خواند هنوز در گوشم مانده است. کلمات را چنان با حوصله و زیبایی ادا می‌کرد که گویی هر واژه جان داشت. وقتی لبخند می‌زد، کلاس هم لبخند می‌زد. برای ما که دل‌بسته معلمانمان بودیم، حضورش چیزی فراتر از یک درس بود؛ آرامشی بود که در دل کلاس می‌نشست.
قدی بلند داشت و دستانی بزرگ. گاهی اگر شیطنتی از ما سر می‌زد، پس‌گردنی‌ای می‌نواخت که تا چند روز یادش در گردنمان می‌ماند؛ اما حتی همان هم برای ما شیرین بود. چون می‌دانستیم پشت آن سختی کوتاه، قلبی مهربان پنهان است.
آقای رحیمی یک لندروور زرد هم داشت. گاهی با عینک دودی در حیاط مدرسه دیده می‌شد و ما که در حیاط می‌دویدیم، می‌دانستیم نگاهش به ما هست. انگار از همان دور هم می‌گفت: «حسابتان سر کلاس می‌رسم!»
او اصالتاً ترک بود و گاهی لهجه شیرینش میان واژه‌های فارسی می‌نشست و کلمات را برای ما دوست‌داشتنی‌تر می‌کرد.
یک روز سر کلاس از ارزش نوشتن برای ما گفت. می‌گفت با نوشتن می‌توان آینده را ساخت، می‌توان حرف دل را به دنیا رساند. بعد موضوع انشای هفته بعد را اعلام کرد:
«در آینده دوست دارید چه کاره شوید؟»
هر کدام از بچه‌ها رویای خودش را نوشته بود؛ یکی پزشک می‌شد، یکی نظامی، یکی مهندس. من اما بچه روستا بودم و آرزویم ساده‌تر اما از دل برآمده بود. در انشایم نوشتم دوست دارم معلم شوم؛ معلمی که بتواند بچه‌های دیگری را تربیت کند.
در پایان انشا، با کمی شیطنت نوشتم: دوست دارم آن‌قدر پیش بروم که روزی رئیس آموزش و پرورش شوم… و آن وقت آقای رحیمی را اخراج کنم!
وقتی این جمله را خواندم، کلاس یک لحظه ساکت شد. آقای رحیمی لبخندی زد و گفت:
«آقای رئیس! تشریف بیاور جلو.»
رفتم کنار میزش. یک پس‌گردنی محکم زد و با خنده گفت:
«نمره‌ات ۱۶. برو بنشین!»
از آن روز به بعد هر هفته مرا صدا می‌زد:
«آقای رئیس، بیا اینجا!»
من هم می‌رفتم جلو، سرم را پایین می‌انداختم، یک پس‌گردنی می‌خوردم و می‌ نشستم
«برو بنشین، ریاست محترم!»
کلاس پر از خنده می‌شد و من هم خندان به جایم برمی‌گشتم. حتی در حیاط مدرسه هم اگر مرا می‌دید، گوشم را می‌گرفت و می‌گفت:
«ممکن است تو فردا رئیس اداره بشوی!»
سال‌ها گذشت. آن کلاس تمام شد، آن نیمکت‌ها جا ماندند و ما هر کدام راهی در زندگی پیدا کردیم. اما عجیب اینکه همان پس‌گردنی‌های مهربان، همان لبخندها و همان نگاه‌ها در ذهنمان ماند.
روزگار چرخید و من هم وارد آموزش و پرورش شدم و معلم شدم؛ همان شغلی که روزی در انشای کودکانه‌ام نوشته بودم.
آقای رحیمی بازنشسته شد… و سال‌ها بعد من هم بازنشسته شدم. اما حقیقتی هست که هر چه زمان می‌گذرد روشن‌تر می‌شود:
معلم‌های واقعی هرگز بازنشسته نمی‌شوند.
آن‌ها در قلب شاگردانشان زندگی می‌کنند.
امروز اگر هنوز بوی کلاس، صدای خواندن فارسی و خنده‌های ساده آن روزها در خاطرم زنده است، به خاطر مردی است که به ما فقط نوشتن یاد نداد؛
به ما مهر، احترام و انسان بودن آموخت.
نام بعضی آدم‌ها شاید از دفترهای اداری پاک شود،
اما از دفتر دل شاگردانشان هرگز پاک نخواهد شد.
آقای رحیمی…
شما هنوز هم معلم ما هستید.