✍ حبیب سیروس ناخدا مراد در بین صیادان به خوش شانسی معروف بود ، و بچه های اسکله اصطلاحاً او را ( خدای شانس ) می خواندند . حتی روزهائیکه دریا به اصطلاح با ماهیگیران قهر بود و صیادان تورهای خودرا خالی از ماهی بالا می کشیدند ، ناخدا مراد دست خالی از […]
✍ حبیب سیروس
ناخدا مراد در بین صیادان به خوش شانسی معروف بود ، و بچه های اسکله اصطلاحاً او را ( خدای شانس ) می خواندند . حتی روزهائیکه دریا به اصطلاح با ماهیگیران قهر بود و صیادان تورهای خودرا خالی از ماهی بالا می کشیدند ، ناخدا مراد دست خالی از دریا بر نمی گشت ، که گوئی با دریا قرارداد بسته است و دوستی چندین ساله با هم دارند .
ناخدا مراد که در میان دوستان ، اقوام و اهل محل به تواضع و فروتنی شناخته شده بود ، حالا از قِبِل همین ارتباط صمیمی با دریا و التفاطی که خداوند به او داشت ، دارای مال و منالی شده بود ، از دو فروند بوم تجاری و سه چهار فروند کشتی سماچ که همان لنج ماهیگیری باشد برخوردار بود ،که البته بیشتر آنها توسط پسرانش که حالا دیگه برای خودشان دریانورد ماهری شده بودند اداره می شد .
آنچه مهم بود صداقت و مردمداری ناخدا مراد بود که هر چه دست و بالش از لحاظ مادی بیشر می شد ، احترام و ارزش اخلاقی او نیز بین صیادان افزایش می یافت .
آنچه ذهن مرا مدت ها بود که به خود مشغول ساخته بود ، کشف رمز و راز موفقیت ایشان و برتری فاحش وی بر بقیه صیادان و التفاط خداوند به او از طریق سفره گسترده دریا بود .
آیا واقعا این همان شانسی بود که همکاران او اعتقاد داشتند، یاحکمت دیگری در کار بود ؟
تا اینکه یک روز صبح که به قصد رفتن به محل کار از منزل خارج شدم و کوچه های تنگ و تاریک بندر را در سکوت نمناک صبحگاهی یکی پس از دیگری طی می کردم با ( ماشو )
فرزند چهارم ناخدا مراد برخورد کردم که با چندتا بندیل ماهی به سرعت در حال حرکت است .
ها … ماشو … مای داری ؟… می خوای ببری بازار مای فروشا ؟
نه … فروشی نیست ،،،، اینا قبلا فروخته شده ….. الکی نگو ،،، ای صبح به این زودی به کی فروختی ؟
باور نمی کنی ؟ می تونی بیای ببینی !
از سر کنجکاوی گفتم همین نیم ساعتی که به وقت کارم مانده ، برم ببینم جریان چیست ؟
کوچه اولی که پیچید ، دیدم درِ خونه دی زاغو ( مادر زاغی ) تک تک زد .
توضیح اینکه بعضی از بچه ها بویژه پسرها که رنگ و روی خوب ویا قد رشیدی داشتند ، به خاطر مصونیت از چشم زخم تنگ چشمان ،نام مستعار ( زاغی ) یا ( نمکی ) را روی آنها می گذاشتند ، که البته این ابتکار عاطفی صرفا از طریق مادران صورت می گرفت .
بگذریم ،،، پس از چند بار تک تک زدن ، دی زاغو در را روی ماشو باز کرد .
سلام .. دی زاغی … ای مال شمان … یکی از بندیل های ماهی را به او که شوهرش چند سال پیش ، یک روز صبح که برای کسب روزی و گرم نگهداشتن سفره بچه های قد و نیم قد خود راهی دریا شده بود و بر اثر طوفان ناگهانی و غرق شدن کشتی ، هر کز به خانه باز نگردیده بود و ناچار برای سیر کردن شکم بچه هاش درِ خونه این و آن به کار رُفت و روب روزگارش را می گذراند ، می دهد .
در حالیکه ماشو به کوچه بعدی می پیچد ، هنوز صدای دی زاغو که از خداوند برای سلامتی ناخدا مراد و بچه هاش طلب عافیت و عاقبت به خیری می کند به گوش می رسد !
مقصد بعدی ماشو ، خونه عامو نفتی است .
عامو که حالا دیگه سنی از او گذشته و از سلامتی مطلوبی بر خوردار نیست ، هر وقت او را می بینی به یک گاری سه چرخه درب و داغون که چند گالن نفت روی آن قرار دارد ، آویزونه و از طریق فروش نفت امرار معاش می کنه که از وضعیت مالی مناسبی برخوردار نیست .
او از چند متری که پیداش می شه ، بوی نفت همه جارا فرا می گیره ، و گاهی بچه های شیطون محل اورا دست می اندازند ، که معمولا با وساطت بزرگترها از شر آنها خلاص می شود .
وقتی زن عامو نفتی درب چوبی زوار در رفته منزلشان را روی ماشو باز کردو بندیل ماهی را تحویل گرفت ، همانجا دستاش که آستین های آن تا آرنجها بالا رفته بود و نشان از اشتغال او به شستن لباس یا کار در خانه می داد، به سوی آسمان بالا رفت و از ته دل برای ناخدا مراد و خانواده او دعا کرد .
ازچگونگی کار ناخدا مراد و فرزندش و خلوصی که در واژه واژه دعاهای این خانواده های نیازمند مشاهده نمودم ،،، پی به راز موفقیت و برخورد احترام آمیز مردم با ایشان و خانواده اش بردم که این راز ، خیلی بالاتر و والاتر از شانس است و این چیزی جز تقدیر خداوند در قبال کار بزرگ و خدائی که برای او به صورت عادت در آمده نیست .

Wednesday, 19 August , 2026