✍پروین گلستانیان بعد از ظهر جمعه ماه نسا و پریوش جلوی تلویزیون سیاه و سفید مبله توی اتاق مجلسی فیلم سینمایی سرخپوستی تماشا می کردند ، پریوش رو به ماه نسا کرد و گفت : من عاشق فیلم های وسترن هستم تو تلویزیون هم میبینی ؟ ماه نسا جواب داد آره نازیلا دختر سرهنگ تنهایی […]
✍پروین گلستانیان
بعد از ظهر جمعه ماه نسا و پریوش جلوی تلویزیون سیاه و سفید مبله توی اتاق مجلسی فیلم سینمایی سرخپوستی تماشا می کردند ، پریوش رو به ماه نسا کرد و گفت : من عاشق فیلم های وسترن هستم تو تلویزیون هم میبینی ؟
ماه نسا جواب داد آره نازیلا دختر سرهنگ تنهایی دوست نداره تلویزیون نگاه کنه بیشتر کارتون می بینه از من هم می خواد دو تایی تماشا کنیم ، منم از خدا خواسته از خانم اجازه می گیرم اگر کاری نداشت میشینم کنارش ولی همه را نصفه نیمه نگاه کردم .
پریوش گفت : تا کی اینجایی گفت تا آخر هفته سرهنگ با خانواده رفتند به خانواده اشون داراب سر بزنند اول منم می خواستند با خودشون ببرند بعد خدا را شکر پشیمان شدند .
پریوش به ماه نسا گفت : خوب نگفتی از کجا متوجه شدی عبود بهت علاقه داره ؟
ماه نسا جواب داد : از نگاه هاش معلوم بود و هر دفعه بهانه ای پیدا می کرد و میومد توی مطبخ چند بار هم خانم بهش اعتراض کرد و هر بار بهانه جدیدی پیدا می کرد .
چند باری هم که برای خرید باهاش رفتم اولین کاری که می کرد آینه ماشین را تنظیم می کرد روی من و چشمش از روی آینه برنمی نداشت که من با شرم سرم را پایین می انداختم .
عبود آبادانیه خیلی لوتی و دست دل باز هر وقت با هم می رفتیم بيرون منو دعوت می کرد به بستنی تو کافه سر فلکه منم با ترس از اینکه آشنایی ما را ببیند به سختی می پذیرفتم ، به ما خیلی خوش می گذشت کلی با هم می خندیدیم و گذر زمان را حس نمی کردیم اون دفعه خانم شاکی شد و مرا حسابی دعوا کرد و به عبود گفت تکلیف تو هم با سرهنگ .
معلومه کجا سرتون گرمه چند ساعته رفتید برای خرید چند تکه جنس ، شاید هم میخواستید از خارج وارد کنید جرأت نمیکنم شما را دنبال چیزی بفرستم می روید دوردور .
من سرم زیر انداختم و از خجالت آب شدم و هر دو فقط سکوت کردیم .
ماه نسا ادامه داد : دیروز که مرا رساند بهم گفت این چند روز که نیستی دلم برایت خیلی تنگ میشه منم مرخصی گرفتم چند روز بروم پیش خانواده ام اگر میبینی واقعا تو هم دوستم داری اجازه بده راجع به عشقمون با خانواده صحبت کنم .
من هاج واج نگاش کردم گفتم نه هنوز زوده خواهش می کنم هیچی نگو .
پریوش گفت : چرا مانسا خوبه که راحت میشی.
ماه نسا با بغض گفت : می ترسم ، دلواپسم بنظر تو قبول می کنند که عروسشون کلفت باشه ؟
اول خواستم بهش دلداری بدم ولی وقتی گفت عبود باباش لنج داره مکثی کردم و با من من کردن گفتم توکل به خدا اگر قسمت باشه میشه .
ماه نسا شانه اش را بالا انداخت و محکم دندانش را بهم فشرد و لبش را به نشانه نمی دانم کج و کوله کرد .
نوشته های آخر فیلم سینمایی را زد و پریوش با خنده گفت : این هم فیلم دیدن ما نفهمیدیم چه شد .
ادامه دارد

Monday, 5 October , 2026