✍عبدالکریم شیخی شتان بعضی آدمها را نمیتوان با واژه همکار به یاد آورد؛ چراکه سهمشان در زندگی ما، بسیار فراتر از همنشینی در یک تحریریه و همنفسی در روزهای انتشار یک نشریه است. آنها در سطرهای نانوشته زندگیمان حضور دارند؛ در آموختههایمان، در شیوه نگاهمان به جهان، در کلمههایی که درستتر انتخاب میکنیم و حتی […]
✍عبدالکریم شیخی شتان
بعضی آدمها را نمیتوان با واژه همکار به یاد آورد؛ چراکه سهمشان در زندگی ما، بسیار فراتر از همنشینی در یک تحریریه و همنفسی در روزهای انتشار یک نشریه است. آنها در سطرهای نانوشته زندگیمان حضور دارند؛ در آموختههایمان، در شیوه نگاهمان به جهان، در کلمههایی که درستتر انتخاب میکنیم و حتی در سکوتهایی که بعدها معنایشان را میفهمیم. استاد امید غضنفر برای من از همین آدمها بود؛ از آنها که رفتنشان، فقط خاموش شدن یک صدا نیست، فروریختن بخشی از خاطرات و خلوت شدن گوشهای از جهان آدمی است.
امروز که خبر رفتن استاد امید غضنفر، نویسنده، شاعر و روزنامهنگار فرهیخته را به سوگ نشستهام، بیش از هر چیز، خاطره روزهایی در ذهنم جان میگیرد که نوشتههایم را به دست او میسپردم؛ خبرها و مطالبی که برای هفتهنامه نصیر بوشهر تهیه میکردم و او با حوصله، دانش و دقت کمنظیرش از نظر میگذراند، واژهها را صیقل میداد، جملهها را جان میبخشید و به نوشتههایم چشماندازی تازه میگشود. آن روزها شاید نمیدانستم که در کنار یک ویراستار باسواد و یک روزنامهنگار کارآزموده، در محضر معلمی نشستهام که بیهیاهو درس میدهد؛ معلمی که کلاس درسش نه چهاردیواری داشت، نه تختهای سیاه و نه زنگ پایانی؛ کلاسش، همان سطرهایی بود که با دقت میخواند و همان نکتههایی که سخاوتمندانه میآموخت.
من از استاد غضنفر آموختم که کلمه، پیش از آنکه بر صفحه بنشیند، باید از صافی اندیشه بگذرد که روزنامهنگاری، تنها کنار هم چیدن خبرها نیست، بلکه مسئولیت واژهها در برابر حقیقت است و اینکه پشت هر جمله درست، ذهنی بیدار و پشت هر نوشته ماندگار، روحی حساس و نگاهی دقیق ایستاده است. او در اصلاح نوشتههایم، چیزی فراتر از ایرادهای نگارشی را اصلاح میکرد؛ بیآنکه ادعایی داشته باشد، به من میآموخت چگونه بهتر ببینم، دقیقتر بیندیشم و مسئولانهتر بنویسم.
و مگر میشود سالها بعد، به آن روزها برگشت و دلتنگ نشد؟ مگر میشود به یاد دستهای مهربانی افتاد که نوشتههایت را ورق میزدند و بیتفاوت از کنار هیچ واژهای نمیگذشتند، اما امروز دیگر حضوری ندارند و بغض نکرد؟ چه تلخ است که گاهی ارزش بعضی لحظهها را نه در هنگامه بودن که در حسرت نبودنشان درمییابیم؛ وقتی ناگهان درمییابیم بخشی از آنچه امروز هستیم، حاصل حضور کسانی است که بیهیچ چشمداشتی، چراغی در مسیرمان روشن کردهاند و خود، بیادعا، به راهشان ادامه دادهاند.
استاد امید غضنفر از آن آدمهایی بود که دانش فراوانش، سایهای سنگین بر دیگران نمیانداخت. باسواد بود، بسیار باسواد؛ اما داناییاش را به رخ نمیکشید. شاعر بود و جهان را نه فقط با چشم که با دل میدید. نویسنده بود و حرمت کلمات را میدانست. روزنامهنگار بود و با ظرافتی کمنظیر، از میان انبوه واژهها، راهی به سوی معنای درست میجست. با اینهمه، آنچه او را در خاطرم ماندگارتر میکند، تنها دانش و توانایی قلمش نیست؛ روح لطیفش است، احساس عمیقی که در پس نگاه و رفتارش جریان داشت و آن قلب مهربانی که گویی جهان را با همه زخمها و تلخیهایش، اندکی بیشتر از دیگران احساس میکرد.
بعضیها آنقدر با واژهها مأنوساند که گمان میکنی همه زندگیشان در کتابها و نوشتهها خلاصه میشود؛ اما گاهی در پس این آشنایی عمیق با کلمه، قلبی تپنده پنهان است که رنج دیگران را زودتر میفهمد، از زیباییها زودتر به وجد میآید و از زخمهای جهان، عمیقتر اندوهگین میشود. استاد غضنفر برای من از همین جنس بود؛ از تبار انسانهایی که لطافت روحشان را نمیتوان با هیچ مدرک و عنوانی اندازه گرفت. شاید به همین دلیل است که امروز، فقدانش فقط اندوه نبودن یک نویسنده و روزنامهنگار نیست؛ اندوه از دست دادن انسانی است که حضورش، به روزهای کار و همنشینی، معنایی فراتر از کار میبخشید.
و حالا، در میانه این اندوه، ذهنم به راهروهای خاطرهانگیز نصیر بوشهر بازمیگردد؛ به آن روزها و سالهایی که در کنار مردانی ایستادیم که هرکدام، به شیوه خود، بخشی از جهان فکری و حرفهای ما را ساختند. با رفتن زندهیاد حسن زنگنه، آن نویسنده و مترجم برجسته؛ با فقدان حسن لاوری، مدیرمسئول نشریه نصیر بوشهر؛ با درگذشت خورشید فقیه، نویسنده خوشنام و توانمند و اکنون با پر کشیدن استاد امید غضنفر، گویی دستی نامرئی، آرامآرام صندلیهای آشنای آن محفل را خالی میکند.
چه کسی میداند چرا زمان، اینگونه بیرحمانه، آموزگاران یک نسل را از برابر چشمان ما برمیدارد؟ چرا آدمهایی که روزگاری در کنارشان میآموختیم، میخندیدیم، بحث میکردیم، مینوشتیم و به فردای کلماتمان دل میبستیم، یکی یکی به خاطره بدل میشوند؟ چرا هر بار که یکی از آنها میرود، تازه درمییابیم چه بخش بزرگی از تاریخ شخصی ما، چه میزان از آموختهها و چه مقدار از هویت حرفهایمان، در حضور همان آدمها شکل گرفته است؟
اکنون، هر بار که نام یکی دیگر از آن عزیزان در فهرست رفتگان مینشیند، احساس میکنم قطار رفقای نصیر، همان قطاری که روزگاری واگنهایش از حضور و صدا و خاطره و اندیشه لبریز بود، ایستگاه به ایستگاه خلوتتر میشود. یکی در ایستگاهی پیاده شده، دیگری در ایستگاهی دورتر؛ و ما ماندهایم با صندلیهایی که هنوز گرمای حضورشان را به خاطر دارند، با واژههایی که از آنان آموختهایم و با دلتنگی سنگینی که هر بار، جای خالی دیگری را به ما نشان میدهد.
و من امروز، در سوگ استاد امید غضنفر، بیش از همیشه میفهمم که مرگ، گاهی فقط پایان زندگی یک انسان نیست؛ پایان یک شیوه بودن است، خاموشی یک لحن آشناست، غیبت یک نگاه دقیق است. چه غریب است که آدمی میتواند سالها به کلمات جان ببخشد، اما روزی فرا برسد که دیگر نتوان حتی یک کلمه با او گفت. چه دشوار است که بخواهی از کسی تشکر کنی که دیگر نیست؛ بخواهی بگویی چقدر از او آموختهای، چقدر نگاهش برایت ارزش داشته و چقدر حضورش در شکلگیری مسیرت مؤثر بوده است، اما تنها مخاطب تو، سکوت باشد و خاطره.
اکنون تو نیز از قطار رفقای نصیر پیاده شدهای و ما را با انبوهی از خاطرات، با درسهایی که از تو آموختهایم و با دلتنگیِ ناگفتهای تنها گذاشتهای. اما گمان نمیکنم مرگ بتواند بر همهی آنچه از تو در ذهن و جان ما مانده است، خط پایان بکشد. تو در واژههایی که آموختی چگونه درستتر بنویسیم، در جملههایی که به ما آموختی چگونه بهتر بیندیشیم و در خاطرهی آن روح لطیف و دانش گستردهات، همچنان حضور خواهی داشت.
شاید راز ماندگاری آدمهای بزرگ همین باشد؛ اینکه روزی از جهان میروند، اما جهان کوچکی که در جان دیگران ساختهاند، همچنان پابرجا میماند. و تو، استاد امید غضنفر، در جهان کوچکی که در جان من و همکارانت ساختهای، خاموش نخواهی شد. بدرود، استاد واژهها و مرد لطیف روزهای نصیر. بدرود، ای همقطار عزیز روزهای دور و نزدیک؛ ای مسافر تازه قطار خاطرهها. روحت در آرامش و نامت در حافظه واژهها ماندگار باد.

Saturday, 10 October , 2026