✍پروین گلستانیان عصر جمعه بود ، ماه نسا یک بلوز کرم رنگ و دامن شلورای قهوه ای خیلی شیک پوشید یکم جلو آینه خودش را ورانداز کرد خدایی خیلی بهش میومد ، هفته ی پیش خانم گفت : برام تنگ شده فکر کنم برای تو خوب باشه ، ماه نسا زمانی که به این خانه […]
✍پروین گلستانیان
عصر جمعه بود ، ماه نسا یک بلوز کرم رنگ و دامن شلورای قهوه ای خیلی شیک پوشید یکم جلو آینه خودش را ورانداز کرد خدایی خیلی بهش میومد ، هفته ی پیش خانم گفت : برام تنگ شده فکر کنم برای تو خوب باشه ، ماه نسا زمانی که به این خانه آمد لباس های خانم کلی دستکاری می شد تا اندازه او می شد ولی حالا تقریبا هم سایز خانم شده بود ، موهایش را شانه زد و رفت توی آشپزخانه خوراکی هایی که خانم برایش کنار گذاشته بود برداشت در زنبیل جاسازی کرد و چادرش که روی دستش بود روی سرش انداخت و رفت به طرف ماشین ، راننده وسایلش را در صندوق عقب قرار داد و ماه نسا روی صندلی پشت نشست ، راننده ماشین را روشن کرد و گفت ماه نسا خانم خانه اتان تشريف می برید ؟
ماه نسا جواب داد : بله لطفا
از درب عمارت بیرون رفتند ، کنار دیوار عمارت عبود به دیوار تکیه داده بود تا ماشین از عمارت بیرون آمد خودش را لب آسفالت رساند و با دست اشاره راننده کرد که نگه دارد ، راننده آروم ترمز گرفت و ماشین از حرکت ایستاد ، ماه نسا تا متوجه عبود شد هم خوشحال شد و هم نگران در ماشین را باز کرد و پیاده شد سلام کرد گفت : اینجا چکار می کنی ، اگر سرتیپ ببینه من چه خاکی به سرم بریزم .
عبود لبخندی زد و گفت خیالت راحت نمیبینه.
ماه نسا گفت من دیروز حرفم را زدم تمام .
عبود گفت اگر من به تنهایی به خواستگاری ات بیام خانواده ات قبول می کنند؟
ماه نسا جواب داد فکر نمی کنم .
عبود گفت میشه ازشون بپرسی ؟
ماه نسا گفت : باشه سعی خودم را می کنم .
عبود گفت : باشه من بهت زنگ می زنم برو به امان خدا .
ماه نسا با عصبانیت سوار ماشین شد و روبه راننده کرد و گفت : خواهش می کنم در این مورد با کسی حرف نزنی .
راننده توی آینه به ماه نسا نگاهی انداخت و گفت : خیالت راحت آبجی و دنده ماشین را از آزاد در آورد و راه افتاد .
ماشین سر کوچه نگه داشت و ماه نسا پیاده شد راننده هم از ماشین بیرون آمد و جعبه عقب را باز کرد و وسایل ماه نسا را بیرون گذاشت و خداحافظی کرد و رفت .
پریوش توی اتاقش سخت مشغول درس خواندن بود که یکباره مادرش او را صدا زد گفت ماه نسا اومده ، ماه نسا وارد اتاق شد و محکم پریوش را در آغوش کشید و روی شونه های پریوش شروع کرد به هق هق گریه کردن ، پریوش اول فکر کرد از دلتنگیه بعد که به ماه نسا نگاه کرد متوجه شد که این گریه از دلتنگی نیست .
پریوش به ماه نسا گفت : ببینم چه شده مشکلی پیش اومده ؟
ماه نسا همه ی اتفاقاتی که این مدت افتاده بود برای پریوش تعریف کرد و بعد نفس عمیقی کشید و گفت یکم سبک شدم مردم از بس تنهایی این بار را تحمل کردم .
پریوش با بغض گفت الان چکار می کنی ؟
ماه نسا گفت : نمی دونم تو بگو چکار کنم .
پریوش گفت : همه را برای مادرت تعریف کن اون می دونه چکار باید کرد .
ماه نسا گفت : اگر راضی نشد چکار کنم ؟
پریوش گفت : سعی کن اونو قانع کنی .
ماه نسا گفت : سعی خودم را می کنم امشب که خونه امون شلوغه فردا بهش میگم .
ماه نسا شب را با افکار پریشان به خواب رفت و طبق عادت صبح زود از خواب بیدار شد ، کتری را گذاشت روی اجاق گاز و سفره صبحانه را پهن کرد چای را دم کرد مادرش از نانوایی آمد و نون گرم و آش را گذاشت توی سفره و بوی نون گرم و آش سبزی فضای اتاق را پر کرد و بقیه اعضای خانواده یکی یکی سرشون را از زیر پتو در آوردند و دست و رویشون را شستند و پای سفره نشستند ، ماه نسا وقتی کنار جمع خانواده می نشست خیلی برایش لذت بخش بود چون اونجا همیشه تنهایی غذا می خورد ولی خونه خودشون رقابت بود برای تند خوردن چون هر چی تندتر می خوردی میتونستی بیشتر بخوری ماه نسا یواش یواش می خورد و بیشتر خواهر برادراش را تماشا می کرد و در دلش غوغایی بود که اگر با عبود برم دیگه خانواده ام را نمی بینم و شاید سفره اشون کوچکتر بشه چون روی حقوق من حساب باز کردند و این چند سال من هیچ چیزی برای خودم نخواستم فقط به خانواده ام فکر کردم اگر من کار نکنم خیلی ضربه می خورند ، در همین افکار غوطه ور بود که مادرش گفت: ماه نسا چرا چیزی نمی خوری ؟
ماه نسا گفت : دارم می خورم .
مادرش گفت : اینجور که تو می خوری گرسنه میمانی بچه ها تمامش کردند .
ماه نسا گفت : نوش جونشون .
بچه ها یکی یکی از سفره جدا شدند و رفتند ، ماه نسا سفره را جمع کرد و مشغول شستن ظرفها ی صبحانه شد چند بار سعی کرد به مادرش راجع به عبود حرف بزند ولی وقتی یاد خواهر و برادرانش می افتاد سکوت می کرد و نتوانست حرفی از عشق اش بزند .
ادامه دارد

Saturday, 17 October , 2026