✍پروین گلستانیان ماه نسا تصمیم خودش را گرفته بود عشق اش را قربانی خانواده اش کرد و نامه ای برای عبود نوشت . عبود عزیزم سلام خیلی فکر کردم ولی نتوانستم عشقم را انتخاب کنم چطور می توانم به خودم فکر کنم در صورتی که خانواده ام به من نیازدارند اگر به ازدواج با تو […]
✍پروین گلستانیان
ماه نسا تصمیم خودش را گرفته بود عشق اش را قربانی خانواده اش کرد و نامه ای برای عبود نوشت .
عبود عزیزم سلام
خیلی فکر کردم ولی نتوانستم عشقم را انتخاب کنم چطور می توانم به خودم فکر کنم در صورتی که خانواده ام به من نیازدارند اگر به ازدواج با تو فکر کنم خانواده ام اذیت می شوند آن ها به من احتیاج دارند خواهش میکنم تو هم مرا فراموش کن و به طرف خانواده ات برگرد عشقت برای همیشه در قلب من می ماند .
دوستدار تو ماه نسا
نامه را در پاکتی قرار داد و بعد از ناهار رفت طرف کیوسک نگهبانی و به دوست عبود داد و خودش آمد زیر درخت گل ابریشم و نشست روی تکه سنگ همیشگی و ناخواسته گلوله گلوله اشک ریخت صدای هق هق گریه اش بلند و بلندتر تر می شد یک لحظه ماه نسا احساس سنگینی نگاهی در بالای سرش کرد سریع خودش را جمع و جور کرد دامنش را روی پایش جای داد و اشک هایش را با پشت دستش پاک کرد و آهی از اعماق قلبش کشید و نگاهش را به خانم دوخت ، خانم با لبخندی گفت : باز چه شده ؟
ماه نسا گفت : دلم گرفته خانم جان چیز مهمی نیست .
خانم گفت : تازه از خونه اتون برگشتی خانواده مشکلی داشتند؟
ماه نسا جواب داد: نه خانم جان خدا را شکر همه چیز دولتی خدا و وجود شما و آقا خوب بود .
خانم گفت: خدا را شکر و از آنجا دور شد .
ماه نسا هم پشت سر او رفت توی اتاقش و دراز کشید .
از فردای آن روز هر روز بدون استثنا عبود یا تلفن می زد و یا به بهانه ای به خانه ی سرتیپ می آمد و ماه نسا خودش را از او پنهان می کرد یکماه به همین منوال گذشت عبود کم کم مایوس شد و ماه بعد سربازیش تمام شد و برای همیشه به شهرش برگشت .
اول صبح صدای دعوا و مشاجره توی کوچه پریوش را سراسیمه به طرف در حیاط کشاند ، خانمی باردار سبزه لاغر اندام در چوبی خانه ی ماه نسا را محکم بهم زد و گفت : یک هفته بیشتر بهتون مهلت نمی دهم من هفته دیگه اسباب اثاثیه ام را میارم باید خونه خالی باشه پریوش هاج واج مانده بود این خانم کیه و چرا اینقدر حق به جانب حرف می زند ، مادر پریوش از بیرون آمد و بعد از سلام و احوالپرسی که نشان می داد که خانمه را از قبل می شناسد او را به داخل خانه دعوت کرد و او پذیرفت ، پریوش از حرف های آن ها متوجه شد که صاحب خانه هست و خودش می خواهد به این خانه نقل مکان کند ، مادر پریوش شربتی خنک آماده کرد و از مهمان ناخوانده خود پذیرایی کرد و ایشون بعد از استراحتی کوتاه از اونجا رفت .
هنوز یک هفته از آمدن صاحبخونه نگذشته بود که یک روز صبح خانواده ماه نسا اسباب و اثاثیه مندرس خود را جمع و جور کردند و از محل رفتند و از آنروز به بعد پریوش هیچ خبری از ماه نسا نداشت و یه جورایی اونو در صفحات زندگی اش گم کرد تا اینکه دوسال بعد اتفاقی ماه نسا را با مردی با موهای جو گندمی توی بازار دید و از ظاهر او متوجه شد که ازداوج کرده وقتی به او نزدیک شد غم عجیبی توی صورت ماه نسا موج می زد پریوش او را در آغوش گرفت و یواشکی گفت : چقدر خوشکل شدی ناغولا این عامو کیه ؟
ماه نساه لبخند تلخی زد و گفت شوهرمه .
پریوش با تعجب گفت شوهرته یعنی چی این که جای ! میخواست ادامه بدهد که یهو به خودش اومد و حرفش را نیمه رها کرد .
ماه نسا تند و سریع شماره تلفتش را به پریوش داد و گفت منتظر تماس ات هستم و خداحافظی کرد و رفت .
روز بعد پریوش شماره ماه نسا را گرفت ، آب دهنش را قورت داد و خودش را آماده حرف زدن کرد و چون نمی دونست چه کسی گوشی را بر می داره یکم استرس داشت ، دو تا زنگ که خورد ماه نسا از اون طرف خط گفت الو : بفرمایید ، پریوش که خیالش راحت شد خود ماه نسا گوشی را برداشت نفسی راحت کشید و گفت : سلام ماه نسا جان خوبی؟
ماه نسا جواب داد : سلام خوبم خدا را شکر پریوش جان شما خوبید ؟
پریوش جواب داد چه خبر چکار می کنی کی ازدواج کردی ؟
ماه نسا جواب داد خیلی حرف دارم ولی پشت تلفن ممکن نیست اگر برات امکان داره کافه بستنی سر فلکه همون جا که با عبود می رفتم اونجا همدیگر را ببینیم .
پریوش گفت : باشه وقت از تو
ماه نسا گفت فردا بعد از ظهر خوبه ساعت ۵ ؟
پریوش جواب مثبت داد و تلفن را قطع کرد .

Monday, 19 October , 2026