✍پروین گلستانیان تعطیلات هفته اول سال نو تمام شد و ماه نسا وسایلش را جمع و جور کرد که صبح زود به سرکارش برود با هیجان رفت سر کوچه منتظر ماشین ایستاد ، لحظه شماری می کرد برای دیدار عشقش ، از روزی که به مرخصی آمده بود در تقویم سال جدید که سرتیپ با […]
✍پروین گلستانیان
تعطیلات هفته اول سال نو تمام شد و ماه نسا وسایلش را جمع و جور کرد که صبح زود به سرکارش برود با هیجان رفت سر کوچه منتظر ماشین ایستاد ، لحظه شماری می کرد برای دیدار عشقش ، از روزی که به مرخصی آمده بود در تقویم سال جدید که سرتیپ با عیدی به او هدیه داده بود ، پایان هر روز را خط می کشید ، و دور تاریخ امروز را یک قلب قرمز کشیده بود دلتنگش بود ، از دور ماشین را که دید نیم خیز شد و از هیجان سر از پا نمی شناخت ماشین که نزدیک شد انگار تمام دنیا روی سرش آوار شد عبود نبود ، چشمش سیاهی رفت و آهسته دامنش را جمع کرد و روی زمین نشست .
راننده ، ماشین را به آرامی پارک کرد و متوجه حال بد ماه نسا شد از ماشین پیاده شد و خودش را بالای سر ماه نسا رساند و او را صدا زد ماه نسا خانم . می خواست مطمئن شود که خود ماه نسا هست .
ماه نسا نگاهش را به سرباز دوخت قبلا او را ندیده بود و یقین پیدا کرد که موقت به دنبال او نیامده و به احتمال زیاد عبود را جابجا کرده اند ، خیلی زود به خودش آمد واز رمبن بلند شد و خاک دامنش را تکاند و وسایلش را به کمک سرباز توی ماشین گذاشت و راهی خانه سرتیپ شدند .
وارد خانه که شدند نگاهی به اتاق نگهبانی انداخت و ملتمسانه از خدا تقاضا کرد که عبود را کنار سربازها ببیند ولی خیلی زود ناامید شد ، با قیافه ی غمگین از ماشین پیاده شد وسایلش را برداشت و به طرف اتاق کوچکش روانه شد پاهایش سنگینی می کرد و بزور آن ها را می کشید خانم سرتیپ روی مبل لم داده و ناخن هایش را سوهان می کشید و زیر چشمی حواسش به ماه نسا بود زیر لب غرید گفت چه شده لنج هات غرق شدند ؟
ماه نسا لبخند تلخی زد گفت اگر من لنج داشتم این روزگارم نبود اولین باری بود که گله می کرد از شانس و اقبالش، وسایلش را در اتاق اش گذاشت و پیش بند مخصوصش را بست و روسری کوتاهش را زیر موهایش گره زد و وارد آشپزخانه شد ، یک عالمه ظرف توی سینگ ظرفشوئی بود و آشپزخانه حسابی بهم ریخته بود ، اول شروع کرد به مرتب کردن وسایل آشپزخانه و گذاشتن ظروف اضافی توی کابینت و ظرف های کثیف روی میز ناهارخوری را گذاشت روی سینگ و مشغول شستن شد ، اینقدر کار عقب افتاده بود که ساعت ها مشغول بود وسایل ناهار را آماده کرد ، آشپزی به عهده ی خانم بود چون سرتیپ فقط دستپخت خانمش را دوست داشت و ماه نسا تو دستی خانم را می کرد .
بوی عطر قورمه سبزی و برنج کامفیروز فارس فضای خانه را پر کرده بود ، کارهای اولیه اش را ماه نسا انجام داد سبزی ها را پاک کرد و ریز خرد کرد با نظارت خانم خوب سرخ شده بود و خانم با حوصله همه چیز را به اندازه و به موقع اضافه کرده بود ، ماه نسا میز ناهارخوری خوری را آماده کرد و یک پارچ بزرگ پر از آب و یخ و چند تا شیشه کاندرای خنک از یخچال بیرون آورد و روی میز گذاشت ، چندین بار توی این فرصت که با خانم تنها بود می خواست سراغ عبود را از خانم بگیرد ولی جرأت نمی کرد تا اینکه خانم خودش صحبت را شروع کرد و گفت راننده هم شهربانی عوض کرد و یک سرباز جدید فرستادن ، ماه نسا با لحن غمگینی گفت : آره متوجه شدم ، قبلی کجا رفت ؟
خانم جواب داد : نمی دونم سوال نکردم هر سال جابجا می شوند یه چیز عادیست .
ماه نسا ناخواسته آهی از اعماق وجودش کشید .
میز ناهارخوری آماده شد سرتیپ هم از راه رسید لباس راحتی اش را پوشید دست و رویش شست و ماه نسا صندلی مخصوصش را بیرون کشید و سرتیپ با قیافه ای که خستگی از اون می بارید نشست پشت میز ناهارخوری ، ماه نسا ظرف خورش را وسط میز قرار داد و خانم به کمک ماه نسا برنج کشید و نشست روبروی آقا ماه نسا رفت اتاق نازیلا و اونو صدا زد بیاد برای ناهار ، و نیما را بغل کرد و گذاشت روی صندلی مخصوصش و بهش در غذا خوردن کمک کرد ، وقتی همه غذا خوردن ظرف های کثیف روی میز را جمع کرد و دستمال مرطوبی روی رومیزی کشید و پشت سرش خشک کرد ، و برای خودش برنج و خورش را با هم توی بشقابش ریخت و گوشه ای نشست ، از خستگی نای خوردن را نداشت .

Tuesday, 13 October , 2026