✍نویسنده: نازنین کاظمی اگه یک جفت کتونی خوب، ها نه، با کلاسش میشه اِستوک داشتُم به یاسین لُته1 نشون میدادُم آقای گل واقعی کیه. حالا بزار آقام حقوق بگیره یک جفت اِستوک که هیچ، میگُم یه دست لباس ورزش توپم سیم بِسونه. اما خو شاید پولش نرسه، شاهینم کفشش کوچیک شده، تازه ننه غر می […]
✍نویسنده: نازنین کاظمی
اگه یک جفت کتونی خوب، ها نه، با کلاسش میشه اِستوک داشتُم به یاسین لُته1 نشون میدادُم آقای گل واقعی کیه. حالا بزار آقام حقوق بگیره یک جفت اِستوک که هیچ، میگُم یه دست لباس ورزش توپم سیم بِسونه. اما خو شاید پولش نرسه، شاهینم کفشش کوچیک شده، تازه ننه غر می زد سی جهیزیه شهین، همش به آقام میگه: کاش مثل دایی منصور بری کارگری سی عربای او وَرِ اُو، یکی دو سال کار کنی اوضاعمون کویت میشه
اما آقام گوشش به این حرفا نیس، میگه: کجا بِرُم زن کجا بهترِ شهر و دیار خودُم که مردمش از آفتاب گرم تر و خَش تَرِن، مو نون خشک شهر خومه به کباب این عربا نمیدُم.
پریدُم وسط حرفش: آقا رو مُنَم حساب کن، میرُم دنبال یه کار نیمه وقت،
آقام با یه لبخندی نگام کرد. رو به ننه گفت: عصای دستُمه می بینی!
از ذوق خوشی آقام تو دلم بندری میزدن.
کاش میشد یه روزی اوقد پول داشته باشُم که تا ننه چیزی خواست سیش بخرُم، یعنی ای پولدارا آرزو هم دارِن؟ خیلی دوست دارُم بدونُم زندگی بدون آرزو چه شکلی، مو حتی تو خوابُم زندگی بدون آرزونِه بلد نیستُم.
هر وقت حرفه خوشبختی میشه کاکای حمید که همش سرش تو کتاب و روزنامه است یه چی میگه: «برای راحت زندگی کردن چند درصد بی رحمی برای سر خوشی شاید کمی دیوانگی لازمه»
مو هیچ وقت نفهمیدُم یعنی چی فقط میدونُم پول باشه هم راحت زندگی می کنیم هم خوشحالیم.
کاش این عامو یدی قبول می کرد بعد از مدرسه برُم پیشش کارگری، اگه تعمیر موتور یاد بگیرُم درآمدش خوبِن، هم سی بعدنُم خوبه هم سی کمک خرج آقام، ها اصلا امروز میرُم سراغ عامو یدی، اوقد پیله اش می شُم که قبول کنه، سیش می گُم اصلا نصف شاگرد قبلیش به مو حقوق بده، همی که پول یه جفت اِستوک دربیارُم خوبه، ماه بعدش هم لباس ورزش می گیرُم، دیگه از ماه سوم میشُم کمکِ آقام، ها نه، ماه سوم هم سی ننه یه جفت صندل میگیرم، صندلاش خیلی داغونِن، همه پاش شده تَرک، شو از دردش خو نداره، اصلا ولش کن همو ماه اول سی ننه صندل میگیرُم، مو که ای همه صبر کِردُم سی اِستوک، خو دو ماه دیگه هم روش، شاید ماه دوم هم سیش یه ماکسی بگیرُم، از اینا که خاله هاشمیه داره همه روش طلایی و برق برقیه، وِی … ننه چه نونوار میشه دلُم، میخواهد یه شال آبی هم سیش بگیرُم از اینا که دورش پولک داره، خیلی بهش میاد. اگه پولُم برسه سی شاهینم یه کروات پاپیونی می گیرُم که هی چشش دنبال کروات ای الیاس گدا نباشه، مردم پسر خاله دارِن ما هم دلمون خوشه. اینانِ که گرفتُم بعد سی خودُم یه اِستوک میگیرُم با یه لباس ورزش زردِ اصل برزیل، دیگه کی به گرد پام می رسه؟! پوزه یاسین لُتَّنِه میزنُم. از ماه پنجم می شُم کمک آقام تاجهیزیه شهینه آماده کنه. ها میرُم سراغ عامو یدی دلش خو از سنگ نی، کارگرم خو میخواد، حتماً قبول میکنه، یه سال کار کنُم سیش اوضاعمون خوب میشه.
انگار یاسینه میاد ایور چه می دُوِه!
– «ها یاسین چی شده؟!»
– میای بریم فوتبال؟ همه هستِن
– فوتبال چه؟
– آقا معلم فرستادُم سراغت، داره تیم جمع میکنه ببره شهر با این بچه شهریا مسابقه بذاره
می خواه پوزشونه بزنه.
– نه مو می خواهم بِرُم پیش عامو یدی کارش دارم.
– عامو یدی نیسش خو، مغازَنِ تعطیل کرده رفتِن عروسی
-کی رفت؟
– همی یه ساعت پیش
– میای حالا؟
– باشه بریم، خو فردا میرُم سراغ عامو یدی.
***
آقا معلم چار تامونِ سوار وانت عامو رضا کرده بید که ببره شهر مسابقه با تیم بچه شهریا حالا درست ما لباس و کفشامون مثل ای بچه شهریا قِشنگ نبید اما خو بازیمون حرف نداشت.
آقا معلم هم با این همکار شهریش که مربی تیم بود کل کل داره گفت: اگه اینانِ بِبَرین یه جایزه خوب پیشُم دارین.
وانت عامو رضا داغونِن تا رسیدیم دل و روده سیمون نموند چِقَدَم گشنمونه،
عامو رضا دم یه باغی نگه داشت اِقَدَم شدید ترمز گرفت که همه سفت خوردیم بهم.
آقا معلم گفت همین تو این باغ گشتی بزنید تا بچه های اون تیم بیان بریم سر زمین بازی،
دور افتادیم تو باغ گفتیم خیاری گوجه ای بچینیم بخوریم.
یاسین از او طرف داد زد:
– «بیاید اینجا گوجه پیدا کردُم چِقَدَم بوته هاش بُلَندِن»
رفتیم دیدیم گوجه ها رو درختن و زرد کم رنگ معلومه هنو نرسیدِن اما شکمه گشنه ای چیا نمیفهمه، یاسین از درخت رفت بالا یه چند تایی چید و تیکشون کِرد و مثل همیشه که یک نمکدون تو جیبش داشت درآورد و نمک زد،گوجه ها رو بینمون تقسیم کرد. اصلا مزه اش شبیه گوجه های خودمون نبید، به زور اون تیکه نمک زده رو تف کردُم انگار چسب ریخته بودِن تو دهنمون، بچه ها داشتِن یاسینِ فحش می دادِن که ای چه گوجهایه… مزه نداره… دهنمونِ جمع کرد. گفتُم:
– یاسین گندت بزنِن با این گوجه درختیت. دل ضعفمون که بر طرف نشد هیچ، دل پیچه هم گرفتیم.
یاسین هم با دهن پر و صورت جمع شده یه گوجه پرت کرد تو شکمُم گفت:
– مگه مو کاشتُمش؟! خو نخورید.
هی داشتیم غر میزدیم به جون یاسین، یهو دیدُم یکی داره به سرعت میاد سمتمون؛ رو به یاسین گفتُم:
– یاسین او که بیل دستشِ داره میاد سمتمون صاحب باغ نیست؟ یا خدا… بدو در ریم، بچه ها فرار کنید.
هر چی ما می دویدیم صاحب باغ بیشتر داد میزد و میدوید دنبالمون همش می گفت:
– وایسید… کارتون ندارُم… فقط وایسید…
هی داد می زد و میگفت وایسید بابا وایسید کارِتون ندارُم.
داشتم فرار میکردُم که یهو پام خورد به سنگ و پهنِ زمین شُدُم، همی که وایسادُم، بِم رسیده بود. یهو لباسُم از پشت کشیده شد. قلبُم میخواست از دهنُم بزنه بیرون، زهرمارمون شد او یه ذره گوجه که خوردیم.
با التماس و ترس بِش گفتُم:
– عامو بخدا چند تا بیشتر نخوردیم، هنو هم خو کال بیدن … ببخشید خو
– کاریت ندارُم عامو نترس فقط سی یه سوال نگهت داشتُم میخوام بدونُم چطور اینانِ خوردین؟!
– چطور خوردیم ! نمک زدیم و گاز زدیمُ خوردیم.
– عامو اینا رسیدشِ مردم به زور می خورن، شما چطور کالش خوردین؟! تا حالا از این میوه ها ندیدن؟
– نه عامو ما همیشه گوجه بوته ای خورده بودیم نه درختی
چشاش از تعجب گرد شد و نیش خندی زد و گفت:
– خونت آباد گوجه چِنِه اینا خرمالوه، رسیدش دهنِ جمع میکنه موندُم شما ها چطوری کالش خوردین؟!
– نه والا عامو تا حالا ندیدیم، فکر کردیم گوجه است.
– ویییی … په خرمالو اینه. ندیده بودُم تا حالا
– خیلی خوب حالا دیدین، اینا باید برسه که بشه خوردش برید، برید به سلامت.
***
تازه فهمیدُم په اینا که از درختای پشت نرده باغ حاجی آویزونِن خرمالوِن! مانِ بگو فکر می کردیم ای حاجی شهری چه گوجه ها جدیدی کاشته تو باغش، ای همه سال تو روستامون ازین خرمالو ها داشتیم و نمیدونستیم، اما خو چطور می فهمیدیم، فقط تو باغ حاجی بود، اونم همیشه درش قفل بود و یه نگهبان داشت و چند تا سگ؛ نگهبانش از سگاش هار تر، هیچ کی جرات نمی کرد از کنار باغش ردشه. حاجی سالی دو بار مهمونی میگرفت – به قول خودشون پارتی- که فقط صدای ساز و آوازش به ما می رسید، فرداش هم ته مونده غذاهاشُ خیرات می کرد بین مردم روستا، اما هیچ وقت از میوه های باغش به کسی نمی داد.
***
وسط فوتبال افتادیم به گشنگی و ضعف و دل درد، نصف و نیمه فوتبالِ ول کردیم برگشتیم خونه.
آقا معلم بیچاره فِسِش خوابید، فک کرد ما حالا پوزه اینانِ میزنیم و روی دوستشه کم می کنیم. البت اگه او خرمالوها رو نمیخوریم حتما می بردیمشون، نشد دیگه به قول ننه: «با قسمت نمیشه جنگید»، اما خو مو موندمُ چرا قسمت با ما فقیرا همیشه سر ناسازگاری داره، یعنی ایراد از مایِ یا قسمت؟ میگن قسمت کار خداس، فک کُنُم هم ما باید عوض شیم هم خدامونِ عوض کنیم. وی … اگه ننه اینِ می شنید ده بار دستشه گاز می گرفتُ استغفرالله می گفت، آخرش هم صندل کُهنَشِ پرت می کرد سیم و میگفت: «کفر نگو بچه ناشکری نکن خدا سنگت می کنه»، اما خو ننه! خودمونیم شکر سی چه؟ سی شِکمه گشنه یا کفش و لباس نداشتهمون؟!
***
همش دل تو دلمُ نبید فردا برُم سراغ عامو یدی. بعدِ مدرسه یه راست رفتُم سراغ مغازه عامو یدی هنوز تعطیله !چه عجیب ای عامو یدی اصلا مغازش تعطیل نمیکِرد، حالا یه شب رفته عروسی په امروز چه خبره که تعطیله؟! برُم خونه عصری برمیگردُم اگه هنوز تعطیل بود می رُم دم خونش.
دم غروبی رفتُم سراغ عامو یدی از دور دیدم دَمِ مغازه اش پرچم سیاه زدن. ای تف به ای شانس و اقبال مو، معلوم نیس کی ازشون مرده؟تا کی تعطیله؟ رفتُم دَمِ پرچم ای داد بیداد عامو یدی بنده خدا که هیچش نبود. یاسین یهو از پشت سرُم گفت:
– میگن تو عروسی سکته کرده تا بردنش بیمارستان تموم کرده.
انگار یه چی تو دلُم رُمبید2، یه نگاه چپی به یاسین کردُم و بی جواب پشت کردُم بش و رفتُم. حالا چه کنُم ؟ هر چی ساختم رفت رو هوا
چِقَد دلُم سُخت سی بَچَّش، همیشه عصرا دَمِ مغازه با دوچرخه اش بازی می کرد چِقَد عامو یدی قربون صدقش می رفت. دلم گرفت سی بچکو … بی پدری سختِن نه؟
***
ته دلُم آروم شد از فکر کردن به آقام، خدا هیچ کیِ بی پشت و پناه نکنه. خوبه برُم سراغ عبدو او همیشه سی باغاش کارگر میخواد. یکم کارش سخت تره اما خو حقوقش بیشتر نه. ها فردا بعد از مدرسه می رُم سراغ عبدو.
عبدو آدم زرنگیِ راه و چاه خوب بلده پیشش کار کنُم مُنَم موفق میشُم. به قول کاکای حمید: «آدم زرنگ اگه دنیا هم ازش بگیرن برای خودش یه دنیای دیگه میسازه».
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- لُته به زبان محلی به کسی گفته می شود که لکنت زبان دارد. (شخصیت یاسین زبانش روی حرف سین میگیرد)
2- رُمبید، یعنی خراب شد. فرو ریخت

Tuesday, 13 October , 2026