✍پروین گلستانیان پریوش سر ساعت ۵ ، نه یک دقیقه کمتر و نه یک دقیقه بیشتر مقابل کافه بستنی رسید ، نگاهی به اینور و آنور انداخت ولی ماه نسا را ندید بیرون کافه گوشه ای را انتخاب کرد و منتظر ماند ، چند دقیقه ای گذشت روبروی کافه ماشین بیوک شکلاتی رنگی ایستاد و […]

✍پروین گلستانیان

پریوش سر ساعت ۵ ، نه یک دقیقه کمتر و نه یک دقیقه بیشتر مقابل کافه بستنی رسید ، نگاهی به اینور و آنور انداخت ولی ماه نسا را ندید بیرون کافه گوشه ای را انتخاب کرد و منتظر ماند ، چند دقیقه ای گذشت روبروی کافه ماشین بیوک شکلاتی رنگی ایستاد و ماه نسا از در عقب پیاده شد ، خانمی که بنظر می رسید چهل سال از عمرش می گذرد ، خشک و عبوس جلوی اتومبیل نشسته بود .
ماه نسا لبخندی به من زد و دستی به نشانه خداحافظی برای خانم بالا کرد و از ماشین فاصله گرفت و بطرف من آمد ، راننده ماشین همان آقایی بود که چند روز پیش توی بازار با ماه نسا دیده بودم و او گفت : شوهرم هست ، ماه نسا با عجله به طرف من آمد و عذرخواهی کرد که دیر کرده است و همسرش وقتی خیالش راحت شد که مرا دیده از آنجا دور شد و رفت .
پریوش بی صبرانه منتظر بود که وقایع این دو سال گذشته را بشنود که چه اتفاقاتی افتاده بود دست ماه نسا را محکم گرفت و او را به داخل کافه برد .
گوشه ی کافه یک میز دونفره چشم پریوش را به خودش جلب کرد و ماه نسا آهی عمیق کشید و گفت این کافه پاتوق همیشگی ما بود و این میز جای اختصاصی من و عبود بود برگشتن از خرید به بهانه بستنی می اومدیم اینجا نمی فهمیدیم کی زمان میگذشت ، چه نقشه ها که برای آینده نکشیدیم .
پریوش صندلی روبروی ماه نسا را به عقب کشید و نشست مقابل او و گفت تعریف کن چه اتفاقی افتاد ؟
ماه نسا آهی کشید و گفت : بعد از اینکه عبود ناامید شد از من به شهرش رفت و مجبور شد با دختر عموش نامزاد کند بعد از چند ماه ازدواج کرد من اینا را از دوستش شنیدم خیلی غصه خوردم ولی کاری بود که شده بود تا اینکه خانواده ام صاحبخونه جوابشون کرد .
پریوش با بغض گفت : وای امان از آنروز چه روز بدی بود من هنوز قیافه ی مظلوم مادرت جلو چشمم هست .
ماه نسا چشمش روی میز دوخت و اشک اش که سر خورد روی گونه هایش با دستمال کاغذی عطری که از کیف اش بیرون آورد خشک کرد و ادامه داد بله پریوش جان شاید اگر این اتفاق نیافتاده بود من به راحتی تن به ازدواج با مردی که فقط مرا بخاطر بچه میخواست نمی دادم ، همسرم عاشق زن اولش بود .
پریوش میان صحبت او پرید و گفت : نگو همون خانمی که جلوی ماشین نشسته بود !
ماه نسا گفت : آره عزیزم . ملوک خانم ، آن دو با عشق ازدواج کردند ولی متاسفانه بچه دار نشدند ، و مشکل از ناحیه ملوک خانمه برای همین خودش واسطه ازدواج دوم شوهرش شده بخاطر این از خودگذشتگی اش حاجی گوش به فرمانش هست و حرف حرف اونه .
پریوش گفت : خوب چه ربطی به بیرون کردن خانواده ات از اون خونه داره ؟
ماه نسا آب بینی اش را بالا کشید ، پارچ شیشه ای که رو میز بود برداشت و مقداری آب ریخت توی لیوان و جرعه ای از آب را نوشید در این فاصله گارسن نزدیک شد و گفت دستور بفرمایید اگر انتخاب کردید لطفا.
پریوش نگاهی به ماه نسا انداخت و گفت من شکلاتی و تو هم مثل همیشه آب هویج بستنی درسته ؟
ماه نسا لبخندی زد و گفت نه به آب هویج ویار دارم حالمو بد میکنه .
پریوش چشم‌هایش گرد شد گفت : چی درست شنیدم چی داری ویار !
ماه نسا لبخندی زد و گفت : بله عزیز درست شنیدی .
پریوش گفت : ای جان پس دارم خاله میشم .
ماه نسا لپ هاش گل انداخت چادر گیپورش از روی شانه هایش برداشت و انداخت روی سرش و دستش را روی شکمش گذاشت و گفت : دلم فقط به دنیا اومدن این فسقلی خوشه ، و رو به گارسن کرد و گفت یه فالوه با آب آلبالو و یه بستنی شکلاتی .
ادامه دارد